احساس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- دریافتن، درک کردن.<BR>۲- درک چیزی با یکی از حواس.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ) [ ع. ] (مص م.) ۱- دریافتن، درک کردن. ۲- درک چیزی با یکی از حواس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احساس . [ اِ ] (ع مص ) دریافت . درک کردن . دریافتن . (منتهی الارب ). دیدن و یافتن . (المصادربیهقی ). ◄ دانستن . آگاه شدن . (منتهی الارب ). ◄ دیدن . (زوزنی ). ◄ احساس، درک چیزی است با یکی از حواس . اگر احساس با حس ظاهری باشد آن را مشاهدات گویند و اگر با حس باطن باشد وجدانیات . (تعریفات جرجانی ). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: احساس، بکسر الهمزة هو قسم من الادراک . و هو ادراک الشی ٔ الموجود فی المادة الحاضرة عند المدرک مکنوفة بهیئآت مخصوصة من الاین و الکیف و الکم و الوضعو غیرها فلابد من ثلاثة اشیاء حضور المادة و اکتناف الهیئآت و کون المدرک جزئیاً. کذا فی شرح الاشارات . و الحاصل ان الاحساس ادراک الشی ٔ بالحواس الظاهرة علی ما یدل علیه الشروط المذکورة و ان شئت زیادة التوضیح فاسمع ان الحکماء قسموا الادراک علی ما اشار الیه شارح التجرید الی اربعة اقسام : الاحساس، و هو ما عرفت . والتخیّل، و هو ادراک الشی ٔ مع تلک الهیئات المذکورةفی حال غیبته بعد حضوره ای لایشترط فیه حضور المادة، بل الاکتناف بالعوارض و کون المدرک جزئیاً. و التوهم، و هو ادراک معان جزئیة متعلقة بالمحسوسات . و التعقل، و هو ادراک المجرد عنها کلیاً کان او جزئیاً - انتهی . و لا خفاء فی ان الحواس الظاهرة لاتدرک الاشیاء حال غیبتها عنها و لا المعانی الجزئیة المتعلقة بالمحسوسات و لا المجرد عن المادة. بل انما تدرک الاشیاء بتلک الشروط المذکورة و ان المدرک من الحواس الباطنة لیس الا الحس المشترک . فانه یدرک الصور المحسوسة بالحواس الظاهرة. و لکن لایشترط فی ادراکه حضور المادة فادراکه من قبیل التخیل لایشترط حضور المادة. و لذا قیل فی بعض حواشی شرح الاشارات ان التخیل هو ادراک الحس المشترک الصور الخیالیة لا الوهم . فانه یدرک المعانی لا الصور فادراکه من قبیل التوهم . و اما ادراک العقل فلا یکون الا من قبیل التعقل، فانه لایدرک المادیات فثبت ان الاحساس هو ادراک الحواس الظاهرة. و التخیل هو ادراک الحس المشترک . و الوهم هو ادراک التوهم . و التعقل، هو ادراک العقل و اﷲ تعالی اعلم . هذا! و قد یسمی الکل احساساً، لحصولها باستعمال الحواس الظاهرة او الباطنة. صرح بذلک المولوی عبدالحکیم فی حاشیة القطبی فی مبحث الکلیات . و بالجمله، فللاحساس معنیان، احدهما الادراک بالحواس الظاهرة و الاَّخر بالحواس الظاهرة او الباطنة. و اما التعقل فلیس احساساً بکلا المعنیین . ♦ احساس کردن ؛ بیافتن . دریافتن .
مترادف و متضاد واژهدان
عاطفه حس، درک، دریافتن
فرهنگ طیفی واژهدان
تجربه، خوی ادراک، حساسیت فیزیکی غرایز، احساسات، عواطف، عاطفه احساس واقعی، صمیمیت، راستگویی انگیزه، خودجوشی شم، غریزه واکنش، تأثیر، پاسخ احساس همدردی، سمپاتی، دوستی درک، فهم، دانش تأثیر پذیرفتن، احساس عمیق، حساسیت روحی احساس مذهبی، تقدس احساسات متعالی، نیکخواهی احساس لطیف، عشق احساس بد، رنجش رعشه، اسپاسم شوک، عدم انتظار تأثر، رنج تزکیه، شوریدگی، آشفتگی، نشان دادن احساسات، احساساتی بودن، هیجانزدگی، تحریکپذیری رومانتیک بودن، سانتیمانتال بودن نشان دادن احساسات، حرکت معنیدار، سرخ شدن، تکان، لرزش، تپش، نفسنفس زدن، رعشه درخود نگهداشتن، بغض کردن، صبر اثر پذیرفتن، انفعال وضعیت جسمی، حال، احوال
واژگان فارسی سره واژهدان
سهش٫مهربانی، مهر، شور، سهش، سهیدن، دریافت، دریابش، برداشت، اندریافتن، اندریافت