واژه جو

احساس کردن

/vâže/

فرهنگ طیفی واژه‌دان

احساسات داشتن، تأثیر پذیرفتن، به‌دل گرفتن، حساس بودن، تجربه کردن، دریافتن

واژگان فارسی سره واژه‌دان

گمان داشتن، سوهیدن، سهیدن، دریافتن، پنداشتن

معنی احساس کردن | واژه جو