احسان
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) نیکی کردن.<BR>۲- بخشش کردن.<BR>۳- (اِمص.) نیکوکاری، بخشش.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) نیکی کردن. ۲- بخشش کردن. ۳- (اِمص.) نیکوکاری، بخشش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
احسان . [ اِ ] (ع مص ) خوبی .نیکی . صنیع. نیکوکاری . بخشش . بِرّ. ید. دست . ازداء.انعام . افضال . نیکی کردن . نیکوئی کردن : به دو سه بوسه رها کن این دل از گرم و خباک تا بمن احسانت باشد احسن اﷲ جزاک . رودکی . دست سخن ببست و بمن دادش هرگز چنین نکرد کس احسانی . ناصرخسرو. این چنین احسان بر خلق کرا باشد جز کسی را که ندارد ز جهان ثانی . ناصرخسرو. مرا حسّان اوخوانند ازیراک من از احسان او گشتم چو حسّان . ناصرخسرو. سخا و علم و حلم و خلق نیکو عطا و فضل و اصل و عدل واحسان . ناصرخسرو. با تو نکند کسی کنون احسان زیرا که نه اهل برّ و احسانی . ناصرخسرو. آن است کریم طبع کو احسان با اهل وفا و فضل خو دارد. ناصرخسرو. معترف است در صورت نعمت به احسان او. (تاریخ بیهقی ). نه از این اخترانم اقبالی است نه ازاین روشنانم احسانی است . مسعودسعد. احسان همه خلق را نوازد آزادان را چو بنده سازد. نظامی . هر روز... درجت وی [ گاو ] در احسان و انعام، منیف تر میشد. (کلیله و دمنه ). و جناح انعام و احسان او بر عالمیان گسترده . (کلیله و دمنه ) . هیچ مشاطه ای عفو و احسان مهتران را چون زشتی جرم ... کهتران نیست . (کلیله ودمنه ). چیست احسان را مکافات ای پسر لطف و احسان و ثواب معتبر. مولوی . مُرد محسن لیک احسانش نمرد. مولوی . گرچه احسان نکوست از کم و بیش ظلم باشد بغیر موضع خویش . مکتبی . ♦ احسان کردن ؛ افضال کردن : اگرچه شعر مرا گفته ای بسی احسنت و گرچه درحق من کرده ای بسی احسان . امیرمعزی . چه احسانهاکه من با خویش کردم که آخر خویش را درویش کردم . میرزا اسحاق شیخ الاسلام . ♦ احسان نمودن ؛ بِرّ و نیکوئی نمودن : احسان نماید و ننهد منّت منّت نهاد هرکه نمود احسان . فرخی . ♦ احسان یافتن ؛ نیکوئی یافتن . نعمت یافتن : به غزل یافتم همی احسنت به ثنا یافتم همی احسان . فرخی . ◄ دانستن چیزی . بدانستن . ◄ نیک کردن . ◄ نیک گفتن . نیکوئی گفتن : وانصاف، در احسان این نظم هیچ باقی نگذاشته است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ بر پشته ٔ بلند نشستن . ◄ و جرجانی در تعریفات آورده است که : احسان در لغت، بعمل آوردن خیری است که اجرای آن سزاوار باشد و در شریعت آن است که خدا را آن چنان عبادت کنی که گوئی او را می بینی، چه اگر تو او را نبینی اوتو را می بیند. و نیز احسان عبارت است از تحقیق بعبودیت بر مشاهده ٔ حضرت ربوبیت بنور بصیرت یا رؤیت حق موصوف بصفات خود بعین صفت وی . او را از راه یقین توان دید ولی بحقیقت نتوان دید و از این رو رسول اﷲ (ص ) فرموده : کأنک تراه . زیرا بنده خدا را از پشت پرده ٔ صفات می بیند ولی در حقیقت خدا را نمی بیند، زیرا که خدا خود داعی بر وصف خویش میباشد و این رؤیت دون مقام مشاهده است در مقام روح .
احسان . [ اِ ] (اِخ ) لنگرگاهی است بعدن .
احسان . [ اِ ] (اِخ ) میرزا نواب ظفرخان . صاحب قاموس الاعلام گوید: او یکی از شعرا و امرای هندوستان است و وقتی ولایت کابل داشت و وی را دیوانی بفارسی است . وفات وی به سال ١٠٧٣ هَ . ق . بوده است .
واژگان فارسی سره واژهدان
نیکی، نگار، نکویی، نکوکاری، مهرورزی، بخشندگی، بخشش
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه