اختلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اختلال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) درماندن شتران در علف شیرین . ◄ گذرانیدن در چیزی نیزه را و دوختن بآن . ◄ حاجتمند شدن بسوی چیزی یا کسی . نیازمند شدن . لاغر و کم شدن گوشت کسی . ◄ لاغر شدن جسم کسی . نزار شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بهم وادوختن . بهم بازدوختن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ سرکه گردیدن عصیر. ◄ سرکه ساختن . ◄ سرکه انداختن . ◄ سست و تباه شدن کار. زیان رسیدن بکارها. نادرست شدن کار. نابسامانی . بی سر و سامانی . بی سامانی . بی نظمی . بی ترتیبی . خلل پذیرفتن . (مؤید). بخلل شدن کاری . (تاج المصادر بیهقی ). تباهی . ◄ نقصان عقل . آشفتگی فکر. اختلال حواس : وقت بازی کودکان رازاختلال می نماید آن خزفها زرّ و مال . مولوی . ♦ اختلال بصر ؛ عدم انتظام قوه ٔ بینائی . ♦ اختلال حواس ؛ پراکندگی و پریشانی حواس . ♦ اختلال دماغ ؛ پریشانی حواس . عدم انتظام اعمال مغز. ♦ اختلال دماغ داشتن ؛ پریشانی و اختلال حواس داشتن . رجوع به خَبْط شود. ♦ اختلال عقل ؛ عدم انتظام اعمال مغز. دیوانگی .