ادا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ) [ ع. اداء ]<BR>۱- (مص م.) به جا آوردن، پرداختن دینی که بر شخص فرض و لازم است.<BR>۲- (اِ.) ناز، کرشمه.<BR>۳- رمز، اشاره.<BR>۴- (عا.) حرکات مسخره و بیهوده.<BR>۵- تقلید.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ) [ ع. اداء ] ۱- (مص م.) به جا آوردن، پرداختن دینی که بر شخص فرض و لازم است. ۲- (اِ.) ناز، کرشمه. ۳- رمز، اشاره. ۴- (عا.) حرکات مسخره و بیهوده. ۵- تقلید.
اصول (~. اُ) (اِمر.) ناز و کرشمه، نمودن کراهت و جز آن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادا. [ اُ ] (اِخ ) از ولاةمعاصر اردشیر، از خانواده ٔ آمادونی، داماد خانواده ٔسلگونی و پدرخوانده ٔ خسرودخت . دختر خسرو. اردشیر همه ٔ ولاة به استثنای ادا را مطیع خود ساخت و اُدا در کوه آنی پنهان شد. رجوع به ایران باستان ص ٢٦٠٧ شود.
ادا. [ اِ ] (اِخ ) جزیره ای واقع در شمال اسقوجیابطول ١٠ هزار گز و عرض ٤ هزار گز. اراضی آن کوهستانی است و چراگاهها و چند بندر دارد. (قاموس الاعلام ).
ادا. [ اَ ] (اِخ ) کنت نشینی در جنوب غربی ایداهو و نهر سباک آنرا از اوریفون جدا کند. مساحت آن در حدود ٢٨٠٠ میل مربع و سکنه ٔ آن در حدود ٣٠٠٠ تن است . بزرگترین شغل اهالی استخراج معادن است و شهر بوازی قصبه ٔ این ناحیت است . (ضمیمه ٔ معجم البلدان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
خودنمایی، ناز، افاده، پز، تکبر هوسبازی، عشوه، کرشمه شکلک اطوار، اطفار (اطوار)، نازوغمزه (نازوادا، نازوکرشمه)، قروقمیش، ناز شتری ☹، غمزهشتری ☹، نازونوز، ادا [و] اطوار (اداواصول)، افه، عوروادا، غنج، غمزه، گوشه، مزنگ تبختر، ادا و اصول داشتن طعنه، مسخره، هجو، استهزا
واژگان فارسی سره واژهدان
پرداختن، بجای آوردن