ادام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادام . [ اَدْ دا ] (ع ص ) چرم فروش . ادیم فروش . (مهذب الاسماء).
ادام . [ اُ ] (اِخ ) محمودبن عمر گوید وادیی است بتهامه که برسوی آن از آن هذیل و فروسوی ازآن کنانه است و سیدعلی علوی گفته است ادام بکسر اول است و در آن آبی است که آنرا بیر ادام گویند واقع در راه یمن بنی شعبه (از کنانه ) را. (معجم البلدان ).
ادام . [ اِ ] (ع اِ) خورش . نانخورش . نانخورشی اعم از مایع و غیر آن و صبغ نانخورش مایع است . ترنانه . قاتق . ابا: در ادام بودن گوشت میان فقها اختلاف است . (منتهی الارب ). ج، اُدُم، آدمه، آدام : در مطبخ فلک که دو نانست گرم و سرد غم به نواله ٔ من و خون جگر ادام . خاقانی . ◄ پیشوای قوم و روگاه آنها که شناخته شوند به او. مقتدی . اَدَمه . اَدم . ◄ (ص ) هر موافق و سازگار. (منتهی الارب ).