ادب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ادب . [ اَ دَ ] (ع اِ) (معرب از فارسی ) فرهنگ . (مهذب الاسماء).پرهیخت . دانش . (غیاث اللغات ). ج، آداب : چه جوئی آن ادبی کآن ادب ندارد نام چه گوئی آن سخنی کان سخن ندارد چم . شاکر بخاری . هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن بمکتبها. مولوی . پارسا باش و نسبت از خود کن پارسازادگی ادب نبود. قرةالعین . ◄ هنر. (زمخشری ) (نصاب ) : جمله را اَدَب سلاح و مردی از تیر انداختن و نیزه داشتن و درق و شمشیر و قاروره افکندن و شناو و آنچه مردان را بکار آید. (مجمل التواریخ والقصص ). گفت اگر نه آنستی که تو هنوز خردی و این ادب نیاموخته ای من ترا امروز مالشی دادمی که بازگفتندی . (نوروزنامه ). تیر و کمان سلاحی بایسته است و مر آن را کار بستن ادبی نیکوست . و پیغامبر علیه السلام فرموده است : علموا صبیانکم الرمایة والسباحة. (نوروزنامه ). ◄ چم و خم .حسن معاشرت . حسن محضر. طور پسندیده . (غیاث اللغات ).طریقه ای که پسندیده و صلاح باشد. اخلاق حسنه . فضیلت . مردمی . حسن احوال در قیام و قعود و حسن اخلاق و اجتماع خصال حمیده : سلطان معظم ملک عادل مسعود کمتر ادبش حلم و فروتر هنرش جود. منوچهری . خواجه عبدالرزاق هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت : بس ! اگر بیش از این دهند ادب و خرد از بنده دور کند. امیر بخندید و دستوری داد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٧٢). و ما [ امیرمحمود ] تا این غایت دانی که براستای تو [ امیر یوسف ] چند نیکوئی فرموده ایم و پنداشتیم که با ادب برآمده ای و نیستی چنانکه ما پنداشته ایم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٣). این بی ادبی بنده بفرمان سلطان محمود کرد. (تاریخ بیهقی ص ٥٣) ای نیاموخته ادب ز ابوان ادب آموز زین پس از ملوان . سنائی . ذرّه ای گر در تو افزونی ادب باشد از یارت، بداند فضل رب . مولوی . از خدا جوئیم توفیق ادب بی ادب محروم ماند از لطف رب . مولوی . از ادب پرنور گشته ست این فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک . مولوی . لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان ... (گلستان ). اگرچه پیش خردمند خامشی ادبست بوقت مصلحت آن به که در سخن کوشی . (گلستان ). بی ادب سیلی زمانه خوری . اوحدی . شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت چشم دریده ادب نگاه ندارد. حافظ. ادب کی میگذارد تا ببوسم آستانش را. عرفی . ما سجده بر سایه ٔ دیوار کنشتیم از بی ادبان پرس حرمگاه صنم را. شیخ فیض . ♦ امثال : سخن شنیدن ادب است . (جامعالتمثیل ). ◄ آزرم . حرمت . پاس . (صراح ). ◄ ادب النفس ؛ اخلاق حسنه . مقابل ادب الدرس : زن که خدایش ادب نفس داد سر دهد و تن ندهد در فساد تو ادب نفس بداندیش کن بی ادبان رابه ادب خویش کن . امیرخسرو. ◄ آئین . آرایش . راه و رسم . ◄ شگفتی . (مهذب الاسماء). شگفت . (مؤید الفضلاء). عجب . ◄ (اِمص ) زیرکی . ◄ تیمار. رجوع به تیمار شود. ◄ تأدیب . تنبیه : و ما این تاوان مر ادب را بستدیم تا خداوندان اسپ، اسپ را نگه دارند، تا بکشت کسان اندر نیاید. (نوروزنامه ). اوستادان کودکان را میزنند آن ادب سنگ سیه را کی کنند. مولوی . ◄ (مص ) دانشمند شدن . بافرهنگ شدن . (زوزنی ). فرهنگی شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ادیب شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ نگاه داشتن خود از نکوهیده های کرداری و گفتاری . تأدّب . (زوزنی ). بکار صلاح بودن . اندازه و حدّ هر چیز نگاه داشتن . (غیاث اللغات ). نگاهداشت حد هر چیز. (صراح ). نیکوکار شدن . ◄ بمهمانی خواندن . مهمان خواندن . (تاج المصادر بیهقی ). مهمانی کردن . بسوی طعام خواندن : نحن فی المشتاة ندعو الجفلاء لاتری الاَّدب فینا ینتقر. ◄ زیرک شدن . ◄ (اِ) ادب البحر؛بسیاری آب دریا. (منتهی الارب ). ◄ علم الأدب عبارت از ده علم است : ١) علم اللغة. ٢) علم التصریف . ٣) علم النحو. ٤) علم المعانی . ٥) علم البیان . ٦) علم البدیع. ٧) علم العروض . ٨) علم القوافی . ٩) علم قوانین الخط. ١٠) علم قوانین القراءة. اَدْب بالفتح ؛ شگفت و عجب و مُحَرَّکَةً؛ زیرکی ونگاهداشت حدّ هر چیز. ج، آداب . و علم ادب عبارتست از علمی که بدان خود را از خلل در کلام نگاهدارند و آن دوازده قسم است و هشت اصول بر این تفصیل : علم لغت، علم صرف، علم اشتقاق، علم نحو، علم معانی، علم بیان، علم عروض، علم قافیه و چهار فروع بدین نمط: علم قرض الشعر و آن علمی است که امتیاز کرده میشود بدان میان اشعار سالم و غیرسالم از عیوب علم انشای نثر از خطب و رسائل . علم محاضرات یعنی علم تواریخ و بعضی این را مشتق از ادب که بمعنی خواندن بضیافت است گفته اند زیرا که این علم میخواند مردم را بسوی محامد. (قاموس بنقل منتهی الارب ). شاعری آنها را چنین بنظم آورده : نحو و صرف عروض بعده لغة ثم اشتقاق و قرض الشعر انشاء کذا المعانی بیان، الخط قافیة تاریخ، هذا لعلم العرب احصاء. مؤلف نفایس الفنون فی عرایس العیون پانزده فن آورده است : خط، لغت، تصریف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، بدیع، عروض، قوافی، تقریض، امثال، دواوین، انشاء و استیفاء. رجوع به نفایس الفنون تألیف محمدبن محمود آملی مقاله ٔ اولی از قسم اول شود. ابن خلدون در مقدمه ٔ خود گوید: «هذاالعلم [ای علم الادب ] لاموضوع له ینظر فی اثبات عوارضه أو نفیها و انما المقصود منه عند اهل اللسان ثمرته و هی الاجادة فی فنی المنظوم والمنثور علی أسالیب العرب و مناحیهم، فیجمعون لذلک من کلام العرب مما عساه تحصل به الملکة من شعر عالی الطبقة و سجع متساو فی الاجادة و مسائل من اللغة والنحو مبثوثة أثناء ذلک متفرقة یستقری منها الناظر فی الغالب معظم قوانین العربیة مع ذکر بعض من ایام العرب یفهم به ما یقع فی اشعارهم منهاو کذلک ذکرالمهم من الانساب الشهیرة و الاخبار العامة والمقصود بذلک کله أن لایخفی الناظر فیه شی ٔ من کلام العرب و اسالیبهم و مناحی بلاغتهم اذا تصفحه لانه لاتحصل الملکة من حفظه الا بعد فهمه فیحتاج الی تقدیم جمیع ما یتوقف علیه فهمه ثم انهم اذا أرادوا حد هذاالفن قالوا: الادب هو حفظ أشعار العرب و اخبارها والاخذ من کل علم بطرف یریدون من علوم اللسان أو العلوم الشرعیة من حیث متونها فقط و هی القرآن و الحدیث اذ لامدخل بغیر ذلک من العلوم فی کلام العرب الاما ذهب الیه المتأخرون عند کلفهم بصناعة البدیع من التوریة فی أشعارهم و ترسلهم بالاصطلاحات العلمیة. فاحتاج صاحب هذاالفن حینئذ الی معرفة اصطلاحات العلوم لیکون قائماً علی فهمها و سمعنا من شیوخنا فی مجالس التعلیم أن أصول هذاالفن و ارکانه أربعة دواوین و هی : أدب الکاتب لابن قتیبة و کتاب الکامل للمبرد و کتاب البیان والتبیین للجاحظ و کتاب النوادر لابی علی القالی البغدادی و ماسوی هذه الاربعة فتبع لها و فروع عنها. و کتب المحدثین فی ذلک کثیرة، و کان الغناء فی الصدر الاول من اجزاء هذاالفن مما هو تابع للشعر اذ الغناء انما هو تلحینه . و کان الکتاب و الفضلاء من الخواص فی الدولة العباسیة یأخذون انفسهم به حرصاً علی تحصیل أسالیب الشعر و فنونه فلم یکن انتحاله قادحاً فی العدالة والمروءة و قدالف القاضی أبوالفرج الاصبهانی و هو من هو کتابه فی الاغانی جمع فیه اخبارالعرب و اشعارهم و انسابهم و ایامهم و دولهم و جعل مبناه علی الغناء فی المائة صوت التی اختارها المغنون للرشید فاستوعب فیه ذلک أی استیعاب و اوفاه » - انتهی ما قاله ابن خلدون . جرجانی در تعریفات آرد: ادب عبارتست از شناختن اموری که بوسیله ٔ آنها انسان از همه ٔ اقسام خطا مصون ماند. مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون گوید: الادب بفتح اول و دال مهمله ؛ دانش و فرهنگ، و پاس و شگفت و طریقه ای که پسندیده و به اصلاح باشد و نگاهداشت حدّ هرچیزی . کما فی کشف اللغات . و علم عربی که تعلقی بعلم زبان عرب و فصاحت و بلاغت دارد. کذا ذکر الشیخ عبدالحق المحدث فی رسالة حلیةالنبی (ص ). و در بحرالجواهر آید که ادب نیکی احوال و رفتار است در نشست و برخاست و خوشخوئی و گرد آمدن خویهای نیک و صاحب العنایة گوید: هر ورزش پسندیده ای که آدمی را به فضیلتی از فضایل سوق دهد، و ویژه ٔ او شود. و ابوزید گوید: ادب ملکه ایست که انسان را از آنچه ناسزا باشد بازدارد. در فتح القدیر آمده است که ادب مجموع صفات نیک است و در اصطلاح فقهاء مراد از ادب کتاب ادب القاضی است یعنی آنچه قاضی را سزاوار است که بجای آرد. و نیکوتر آنست که ادب را تعبیر به ملکه کنیم . زیرا ملکه است که در روان آدمی رسوخ مییابد و از این رو اگر مفهوم ادب در نفس انسان راسخ نگردد نمیتوان آنرا ادب نامید. (بحرالرائق فی شرح الکنز و کتاب القضاء). و فرق بین تعلیم و تأدیب آنست که تأدیب در مورد عادات و تعلیم در مورد شرعیات استعمال میشود. بعبارة اخری تأدیب عرفی و تعلیم شرعی و اولی دنیوی و دومین دینی است . (کرمانی شرح صحیح بخاری، در باب تعلیم الرجل ). صاحب تلویح گفته است که : تأدیب با کلمه ٔ ندب قریب المعنی است و جدائی بین این دو جز این نیست که تأدیب در مورد تهذیب اخلاق و اصلاح عادات و ندب در مورد ثواب آخرت مستعمل است و قد یطلقه الفقهاء علی المندوب (فی جامعالرموز) و ماوراء ما ذکر من الفرائض والواجبات فی الحج سنن تارکها مسی ٔ و آداب تارکها غیر مسی ٔ. و گاهی کلمه ٔ ادب رادر مورد سنت اطلاق نمایند. (جامعالرموز). و سوای آنچه از سنن و آدابی که تارک آن گناهکار محسوب شود اطلاق نمایند. در کتاب بزازیه ضمن کتاب الصلوة در فصل دوم گوید: ادب آن را گویند که شارع گاهی آن را بکار برده و زمانی آنرا ترک کرده است و سنت آنرا نامند که شارع آنرا پیوسته مواظب و مراقب است . ازین رو واجب هر قانونی از شریعت است که برای اکمال فرض و سنت برای اکمال واجب و ادب برای اکمال سنت وضع شده باشد و نیز گفته اند: ادب نزد اهل شرع پرهیزکاری و نزد اهل حکمت ودانش نگاهداری و صیانت نفس است . و از حاتم اصم روایت کنند که موقع دخول در مسجد پای چپ خود را در مسجد نهاد و در حال رنگش تغییر یافته و بیمناک از مسجد بیرون آمد و دیگربار به مسجد برفت و این نوبت پای راست خود را در مسجد نهاد و سبب این عمل از او پرسیدند. گفت میترسم اگر ادبی از آداب دین را متروک دارم خدای تعالی آنچه را که از خزانه ٔ غیبش مرا بخشیده، بازستاند. دانشمندی گوید: ادب، نشستن با خلق بر بساط صدق، و پیروی حقایق است . اهل تحقیق گفته اند: ادب خروج از صدق اختیار و زاری بر بساط نیازمندی و افتقار باشد. و درین معنی گفته اند : ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی است بغیر خاک شدن هرچه هست بی ادبی است . و در تعریفات جرجانی ادب را بدین نحو تعبیر کرده که : ادب هرآن چیزی است که آدمی را از جمیع انواع خطا بازدارد و ادب القاضی ملتزم ساختن قاضی است بدانچه که شارع ازدادگستری و رفع ستم و ترک هوی و هوس بر او واجب ساخته - انتهی . و معنی آداب البحث، در باب نون و فصل راءمهمله در علم المناظره بیان خواهد شد. علم الادب هو علم یُحترز به عن الخطاء فی کلام العرب لفظاً و خطاً قال المولی ابوالخیر اعلم ان فائدة التخاطب والمحاورات فی افادةالعلوم و استفادتها لما لم تتبین للطالبین الا بالفاظ واحوالها کان ضبط احوالها مما اعتنی به العلماء فاستخرجوا من احوالها علوماً انقسم انواعها الی اثنی عشر قسماً و سموهما بالعلوم الادبیة لتوقف ادب الدرس علیهابالذات و ادب النفس بالواسطة و بالعلوم العربیة ایضالبحثهم عن الالفاظ العربیة فقط لوقوع شریعتنا التی هی احسن الشرائع و افضلها و اعلاها و اولاها علی افضل اللغات و اکملها ذوقا و وجدانا - انتهی . و اختلفوا فی اقسامه فذکر ابن الانباری فی بعض تصانیفه انها ثمانیة و قسم الزمخشری فی القسطاس الی اثنی عشر قسما کما اورده العلامة الجرجانی فی شرح المفتاح و ذکر القاضی زکریا فی حاشیةالبیضاوی انها اربعةعشر و عد منها علم القراآت قال و قد جمعت حدودها فی مصنف سمیته اللؤلؤ النظیم فی روم التعلم والتعلیم لکن یرد علیه ان موضوع العلوم الادبیة کلام العرب و موضوع القراآت کلام اﷲ سبحانه وتعالی ثم ان السید والسعد تنازعا فی الاشتقاق هل هو مستقل کما یقوله السید او من تتمة علم التصریف کما یقوله السعد و جعل السید البدیع من تتمةالبیان و الحق ما قال السید فی الاشتقاق لتغایر الموضوع بالحیثیة المعتبرة و للعلامة الحفید مناقشة فی التعریف و التقسیم اوردها فی موضوعاته حیث قال و اما علم الادب فعلم یحترز به عن الخلل فی کلام العرب لفظاً او کتابة و هیهنا بحثان : الاول، ان کلام العرب بظاهره لایتناول القرآن و بعلم الادب یحترز عن خلله ایضا الا ان یقال المراد بکلام العرب کلام یتکلم العرب علی اِسلوبه . الثانی، ان السید رحمه اﷲ تعالی قال لعلم الادب اصول و فروع اما الاصول فالبحث فیها اما عن المفردات من حیث جواهرها و موادها و هیآتها فعلم اللغة او من حیث صورها و هیأتها فقط فعلم الصرف او من حیث انتساب بعض ببعض بالاصالة والفرعیة فعلم الاشتقاق و اما عن المرکبات علی الاطلاق فاما باعتبار هیأتها الترکیبیة و تأدیتها لمعانیها الاصلیة فعلم النحو اما باعتبار افادتها لمعان مغایرة لاصل المعنی فعلم المعانی و اما اعتبار کیفیة تلک الافادة فی مراتب الوضوح فعلم البیان و علم البدیع ذیل لعلمی المعانی والبیان داخل تحتهما و اما عن المرکبات الموزونة فاما من حیث وزنها فعلم العروض او من حیث اواخرها فعلم القوافی و اما الفروع فالبحث فیها اما ان یتعلق بنقوش الکتابة فعلم الخطّ او یختص بالمنظوم فالعلم المسمی بقرض الشعر او بالنثر فعلم الانشاء او لایختص بشی ٔ فعلم المحاضرات و منه التواریخ قال الحَفید هذا منظور فیه فاورد النظر بثمانیة اوجه حاصلها انه یدخل بعض العلوم فی المقسم دون الاقسام و یخرج بعضها منه مع انه مذکور فیه وان جعل التاریخ واللغة علما مدونا لمشکل اذ لیس مسائل کلیة و جواب الاخیر مذکور فیه و یمکن الجواب عن الجمیع ایضاً بعدالتأمل الصادق . (کشف الظنون ). علوم الادب اثناعشر علما و هی اللغة و الخط و الشعر و العروض و القافیة و النحو و الصرف و الاشتقاق و المعانی و البیان و البدیع و المحاضرات و النثر و قد عنی الادباء بالتوسع فی کل من هذه العلوم توسعا لیس بعده مرمی و قد لخصنا علی کل منها کلاما اثبتناه فی موضعه من هذاالکتاب فیرجع الیه من شاء. (دائرةالمعارف فرید وجدی در ماده ٔ ادب ). تعریف و موضوع و فائده ٔ ادب و ادبیات به اصطلاح قدما: کلمات لغویین در معنای لغوی ادب نزدیک بیکدیگر است . ادب در لغت بمعنی ظرف و حسن تناول است و ظرف در اینجا مصدر است بمعنی کیاست مطلق یا ظرافت در لسان یا براعت و ذکاء قلب یا حذاقت و بتعبیر بعضی نیک گفتاری و نیک کرداری و بعضی ادب را در فارسی بفرهنگ ترجمه کرده و گفته اند ادب یا فرهنگ بمعنی دانش میباشد و با علم چندان فرقی ندارد . در تعریف و تحدید ادب اصطلاحی، عبارات ادبای متقدمین مختلفست، بعضی گویند: الادب کل ریاضة محمودة یتخرج بها الانسان فی فضیلة من الفضائل . (الوسیط ص ٣). الادب کل ریاضة محمودة یتحلی بها الانسان بفضیلة من الفضائل . (معیاراللغة ج ١ص ٦١). ادب عبارت است از هر ریاضت ستوده که بواسطه ٔ آن انسان بفضیلتی آراسته میگردد و این معنی منقول از معنی لغوی تأدیب و تأدب است که در آنها ریاضت اخلاقی مأخوذ است و برخی گویند الادب عبارة عن معرفة ما یحترز به عن جمیع انواع الخطاء. (جواهرالادب احمد هاشمی ص ٨). ادب عبارت است ازشناسائی چیزی که بتوسط آن احتراز میشود از تمام انواع خطا. و این معنی عرفی منقول از ادب بمعنی حذاقت یا براعت و ذکاء قلب و امثال آنهاست و برخی گویند که :ملکة تعصم من قامت به مما یشینه . (دائرةالمعارف بستانی ). ادب ملکه ایست که صاحبش را از ناشایستها نگاه میدارد. و اما علم ادب یا سخن سنجی در اصطلاح قدما عبارت بوده است از: معرفت باحوال نظم و نثر از حیث درستی و نادرستی و خوبی و بدی و مراتب آن و بعضی علم ادب را چنین تعریف کرده اند که : علم صناعی تعرف به اسالیب الکلام البلیغ فی کل حال من احواله . (جواهرالادب احمد هاشمی ص ٨). علم ادب علمی است صناعی که اسالیب مختلفه ٔ کلام بلیغ در هر یک از حالات خود بتوسط آن شناخته میشود. تعریف علم ادب بنا بر مسلک قدما شامل اکثر علوم عربیه بوده است و در تعدادعلوم ادبیه نیز کلمات قدما مختلفست، بعضی عدد آنها را هشت دانسته و برخی بیشتر. یکی از شعراء، علوم ادبیه را در این دو بیت جمع کرده است : نحو و صرف عروض بعده لغة ثم اشتقاق و قرض الشعر انشاء کذا المعانی بیان الخط قافیة تاریخ هذا لعلم العرب احصاء. جرجی زیدان مینویسد که علم ادب در اصطلاح علمای ادبیت مشتمل بر اکثر علوم ادبیه است از قبیل : نحو، لغت، تصریف، عروض، قوافی، صنعت شعر، تاریخ و انساب . و ادیب کسی است که دارای تمام این علوم یا یکی از آنها باشد و فرق مابین ادیب و عالم آن است که ادیب از هر چیزی بهتر و خوبترش را انتخاب مینماید و عالم تنها یک مقصد را گرفته در آن مهارت مییابد بعضی گویند اصول علم ادب عبارت است از: لغت، صرف، اشتقاق، نحو، معانی، بیان، عروض، قافیه، و فروع آن عبارت است از: خط، قرض الشعر، انشاء، محاضرات، تاریخ . و فن بدیع را ذیل و تابع معانی وبیان شمرده اند . ادب درس و ادب نفس : باید دانست که آنچه در تعریف علم ادب ذکر شد راجع به «ادب درس » میباشد که آنرا ادب اکتسابی نیز مینامند زیرا بدرس و حفظ و نظر کسب میگردد. و اما ادب نفس یا ادب طبعی، بعضی آنرا چنین تحدید کرده اند که ادب طبعی عبارت است از اخلاق حمیده و صفات پسندیده ای که با ذات انسان سرشته شده باشد و مرحوم ذکاءالملک فروغی (میرزا محمدحسین متوفی ١٣٢٥ هَ . ق .) در تاریخ ادبیات خود ادب نفس را به اصطلاح حکما و صاحبان معرفت عبارت دانسته است از دانشهائی که اسباب کمالات نفسانی شود از قبیل علم بحقایق اشیاء که از آن بحکمت و فلسفه تعبیر نمایند و سایر علوم یا دانشها را ادب درسی نامیده است مثل حساب و هندسه و طب و جغرافیا که دانستن آنها مستقیماً در طریق استکمال و تزکیه ٔ نفس انسانی واقع نمیشود هرچند بطور غیرمستقیم و بقول اهل علم، «ثانیاً و بالعرض » به ادب نفس کمک مینماید. و مخفی نماند که مابین تعریف مرحوم فروغی برای ادب نفس و آنچه از جواهرالادب نقل کردیم ظاهراً کمال مباینت است زیرا فضائل اخلاقی با علومی که موجب کمالات نفسانی میشود بسیار فرق دارد و آنچه بنظر بدوی می آید این است که فلسفه و حکمت هم جزو ادب آموختنی است «ادب درس ». بلی ممکن است ادب درس را دو قسم دانست : یکی آنکه مستقیماً موجب تهذیب اخلاق و قوای فطری میشود و دیگری دانشهائی که بطور مستقیم در این طریق واقع نیست . ابن خلدون در مقدمه ٔ خود مینویسد که علم ادب مانند سایر علوم موضوع مشخصی ندارد که بحث از عوارض ذاتیه ٔ آن بشود و تنها مقصود ازین علم همانا ثمره و فائده ٔ آن است که اجاده و مهارت یافتن در دو فن منظوم و منثور باشد و آنچه در طریق حصول این ملکه واقع میشود از قبیل حفظ اشعار و متون ادبیه و نحو و صرف و علم انساب و تواریخ و غیر از اینها از مقدمات این علم محسوب میگردد و از این جهت است که متقدمین از ادبای عرب تعریف این علم را این طور میکردند که : الادب هو حفظ اشعارالعرب و اخبارها و الاخذ من کل علم بطرف ؛ ادب عبارت است از حفظ اشعار و اخبار عرب و بهره یافتن از هر علمی به اندازه ٔ حاجت . بعقیده ٔ نگارنده اگر موضوع علم ادب را بنابر طریقه و اصطلاح ادبای باستانی همان دو فن نظم و نثر قرار بدهیم ولیکن با قید حیثیت (از قبیل : مطبوعیت و ناگوارائی در طبع یا خوبی و بدی و درستی و نادرستی و نظایر آنها) و تعریف جواهرالادب را تعریف این علم بدانیم در جامعیت و مانعیت این تعریف (بقول اهل منطق : طرد و عکس ) چندان خللی وارد نخواهد آمد و بنابراین آنچه را قدما جزو علوم ادبیه شمرده اند یک دسته داخل مسائل و دسته ٔ دیگر جزو مقدمات و مبادی این علم خواهد بود و نظر به ارتباط کاملی که مابین علم ادب و سایر فنون و علوم موجود است هر قدر دایره ٔ معارف و علوم وسیعتر میشود بر وسعت محیط علم ادب و ادبیات افزوده خواهد شد و انسب این است که بجای علم ادب، صناعت ادب تعبیر شود . ارکان علم ادب : ارکان علم ادب چهار چیز است : اول قوای فطری عقلی و آن پنج چیز است : ذکاء، خیال، حافظه، حس، ذوق . دویم قوانین و اصول نظم و نثر و حسن تألیف و انواع انشاء و شعر و فنون خطابه . سوم مطالعه ٔ تصانیف بلغا و تتبع وافی در جزئیات آنها. چهارم کثرت ارتیاض و تدرب در سبکهای ادبای قدیم و تأسی بفصحا و بلغا در حل و عقد نظم و نثر. (تاریخ ادبیات ایران تألیف جلال الدین همائی ج ١ صص ٢ - ٨) : بی اجری و مشاهره درس ادب و علم دارد [ ابوحنیفه ] . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٧). زوزنی ... یگانه ٔروزگار بود در ادب و لغت و شعر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦٧). ادیب خویش را... امیر مسعود گفت عبدالغفاررا از ادب چیزی بیاموز وی قصیده ای دو سه از دیوان متنبی و قفانبک مرا بیاموخت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٩١). او مردیست در فضل و علم و عقل و ادب یگانه ٔ روزگار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٢). اما بازار فضل و ادب و شعر کاسدگونه میباشد. (تاریخ بیهقی ص ٢٧٦). ما را صحبت افتاد با استاد ابوحنیفه ٔ اسکافی و شنوده بودم فضل و ادب و علم وی سخت بسیار. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٧٦). روزی در مجلس شراب بودیم و در ادب سخن میگفتیم حدیث نظر رفت خوارزمشاه گفت : همتی فی کتاب انظر فیه و وجه حسن انظر الیه و کریم انظر له . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٣). و یگانه ٔ روزگار بود در ادب و لغت وشعر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢١). </span><br> <span class=\''indent\''><span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>and</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٧٦</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>P</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩٣٠</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>London</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>edition</span></span><br> <span class=\''indent\''>[.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٨٢</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>eird</span>َ<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>T</span> بگفته ٔ هرودت، در سده ٔ پنجم پیش از میلاد، آشوریها در آن هنگام که پانصد و بیست سال فرمانروایان آسیای علیابودند، نخستین قومی که از آنان سرپیچید مادها بودند که خود رااز یوغ آشوریهاآزاد ساختند، اقوام دیگر از مادها پیروی کرده از بند بردگی آشوریها رها شدند.(.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٩٥</span>,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Herodotos</span>). چنانکه میدانیم پیش از پادشاهی مادها در مغرب ایران، در سال <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٧١٣</span> ق . م . مسیح :</span><br> <span class=\''indent\''><span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Geschichte</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Persischen</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>zur</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Aufsatze</span>]</span><br> <span class=\''indent\''>[.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٦</span>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>s</span>,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٨٨٧</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Leipzig</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Nuldeke</span>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Th</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>von</span></span><br>هماره سرزمینهای ایران دستخوش تاخت و تاز پادشاهان آشور بوده و از کتیبه هائی که از این پادشاهان بجای مانده و لشکرکشی هر یک از آنان یاد گردیده بخوبی پیداست که تیگلات پیلسر (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Pilesar</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Tiglath</span>) اول پادشاه کشورگشای آشور در حدود یکهزار و یکصد سال پیش از میلاد از کوه زاگرس <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Zagros</span> (پشتکوه ) گذشته بسرزمین ماد تاخت و قبایل آنجا را پراکنده و پریشان ساخت ؛ در سال <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٨٤٤</span> ق . م . شلمانسر دوم (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Shalmansar</span>)بکردستان لشکر کشید و هفت سال پس از آن دیگر باره بآنجا روی آورد و گروهی از فرمانفرمایان آنجا را غارت کرد.در کتیبه ٔ همین پادشاه آشوری است که نخستین بار از مادای <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Mada</span>= <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Madai</span> نام برده شده است :<br> <span class=\''indent\''><span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Perser</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>und</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>dermeder</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Geschichte</span>]</span><br> <span class=\''indent\''><span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Gotta</span>,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Band</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>I</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Prasek</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>V</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Justin</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Vons</span></span><br> <span class=\''indent\''>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Ferd</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>von</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Iran</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Gesehichte</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>s</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩٠٦</span></span><br> <span class=\''indent\''><span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Iranischen</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>der</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Grundriss</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>in</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Justi</span></span><br> <span class=\''indent\''> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٨٩٦</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Strassburg</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Band</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>II</span>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Philologie</span></span><br> <span class=\''indent\''>.[<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٤٠٤</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>s</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩٠٤</span></span><br>در هنگام پادشاهی شمسی اداد چهارم (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>adad</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Shamsi</span>) جانشین شلمانسر در کتیبه ٔ وی نیزمادها یاد شده اند !که از آشوریها شکست دیده باژ و خراج پرداختند. در سال <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٨١٠</span> ق . م . اداد نیراری (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Nirari</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Adad</span>) سوم بماد تاخت و بخش بزرگی از ایران را بچنگ آورد؛ تیگلات پیلسر چهارم که ازجنگجویان بزرگ آشور است در سال <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٧٤٤</span> بماد روی آورد و بیش از پادشاهان دیگر آشور غنیمت بدستش افتاد، بگفته ٔ خودش در کتیبه ای شصت هزار و پانصداسیر گرفت و مقدار زیادی گاو وگوسفند و اسب وشتر و استر بغنیمت برد و آخرین تاخت و تاز آشور در ایران بدستیاری سارگن (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Sargon</span>) در سال <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٧٢٢</span>انجام گرفت مقدار غنائمی که پادشاهان آشور از ایران میبردند وگروه انبوهی اسیر که گرفتار آنان میشدند بخوبی میرساند که مغرب ایران در آن روزگاران آبادان بود و شهریاران کم و بیش بزرگ در آن سرزمینها بودند که با همسایگان سامی نژاد در زد و خورد بودند. هرچند مناسبات ایرانیان از یکهزار و یکصد سال پیش از میلاد مسیح تا دوره ٔ تشکیل پادشاهی درماد، در پایان سده ٔ هشتم پیش از میلاد، با همسایگان خود آشوریها زد و خورد بوده، اما میتوان گفت که با همین ستیزه و لشکرکشی آثاری از تمدن دیرین آن دیار که سومریها بوجود آورده بودند به ایران رسید. بسادر دوران پیکارو جنگ تمدن از کشوری بکشور دیگر میرسد، چنانکه در تاخت و تاز اسکندر بسیاری از آداب و رسوم ایرانیان به اروپا راه یافت و دراستیلای عرب بسوریه و مصر و عراق و ایران، در تمدنی از این کشورهای کهنسال به روی تازیان باز شد و در جنگهای صلیبی، در قرون وسطی بسا آثار تمدن شرقی به اروپا راه یافت و بالعکس .<br>گفتیم در پایان سده ٔ هشتم پیش از میلاد نخستین سلسله ٔ پادشاهی ایران بوجود آمد و هگمتان (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Hagmatan</span>) (همدان ) پایتخت این خاندان گردید. مؤسس این خاندان نامزد است به دیوکو (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Dyaukku</span>) که یونانیها <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Deiokes</span> نامیده اند. سومین پادشاه این خاندان هووخشتر (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Huvakhshtra</span>) (دریونانی <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Cyaxares</span>) از کشورگشایان بزرگ ایران است . بسیاری از کشورهای همسایه ٔ ایران بدست وی افتاد؛ از آنهاست کشور باستانی آشور و گشوده شدن پایتخت نامور آن نینوا در سال ششصد و دوازده (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٦١٢</span> ق . م .) [ نگاه کنید به :<br> <span class=\''indent\''>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Dr</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>im</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Arltikel</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>s</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Markwart</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Nauroz</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Das</span></span><br> <span class=\''indent\''>:<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩٣٠p</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Bombay</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>vol</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Memorial</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Modi</span></span><br> <span class=\''indent\''> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Persia</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>of</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>History</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٧٠٩</span></span><br><span class=\''indent\''>[.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>XXXVI</span>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>P</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>voll</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Sykes</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>by</span></span><br>این پیروزی یکی از بزرگترین پیش آمدهای تاریخ باستانی است . ایرانیان با برچیدن دستگاه پادشاهی آشور خود را به جهانیان شناسانیدند و این در گیتی نخستین بار است که نام و نشانی از آریائیها بگوش رسید. هووخشتر، کسی که زمینه ٔ کشورگشائی را از برای هخامنشیان آماده کرده بود در سال <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٥٨٤</span> ق . م .درگذشت . جای نشین وی ایشتوویگو (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Ishtuvigu</span>) [ ایشتوویگو (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Ishtovygu</span>) چهارم پادشاه خاندان ماد در کتیبه های بابلی یاد شده، ناگزیر این اسم در نوشته ٔ بابلی درست تر یاد گردیده تا به استیاگس (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Astyages</span>) (استیاج ) نزد یونانیان ؛ بنابراین هیئت اصلی این نام به هیچ روی مناسبتی با هیئت نام اژی دهاک (= ضحاک ) ندارد و نمیتوان اژی دهاک داستانی را به یک پادشاه تاریخی پیوست . ] که یونانیان <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Astyages</span>خوانده اند بدست کورش سرسلسله ٔ پادشاهان هخامنشی شکست یافته و دوره ٔ پادشاهی مادها بپایان رسید. با برچیده شدن دستگاه خاندان ماد تغییری به ایران روی نداد چه فقط پادشاهی از ایرانیان مغربی با ایرانیان جنوبی رسید. هفتاد و سه سال پس از افتادن نینوابدست ایرانیان یعنی در <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٢</span> اکتوبر <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٥٣٩</span> بابل بدست کورش افتاد:<br> <span class=\''indent\''><span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Achameniden</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>der</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Keilinschriften</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Die</span>]</span><br> <span class=\''indent\''>.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>S</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩١١</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Leipzig</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Weissbach</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>H</span> .<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>F</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>von</span></span><br> <span class=\''indent\''>[.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>IX</span></span><br>آخرین پادشاه بابل نبونئید (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Nabunaid</span>) (در فرس هخامنشی نبونئیت <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Nabunaita</span>) شکست یافته دوره ٔ فرمانروائی سامیان پایان پذیرفت پس از یادآوری پیش آمدهای تاریخی که گویا پیوستگی دیرین ایران با سرزمینهای بابل و آشور است، باید بگوئیم که خط، خواه به اشکال میخی و خواه حروف الفبائی ازبزرگترین اختراع بشر است، از پرتو خط است که امروزه میتوانیم بدانیم در شش هزار سال پیش از خودمان چه گذشت وبه چگونگی زندگی و طرز افکار اقوام قدیم پی بریم و با نقوش و علامات گوناگون که از آنان روی سنگ و خشت و سفال و پاپیروس (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Papyrus</span>) و پوست و فلز کنده گری و نگاشته شده، سرچشمه ٔ خطوط کنونی روی زمین را پیدا کنیم بویژه حروف الفبائی یکی از شگفت ترین زاده های فکر آدمی است، اما بسبب انسی که با این حروف داریم آنچنان که باید ببزرگی این اختراع برنمیخوریم که چگونه با بیست و شش حرف یا اندکی کمتر و بیشتر با تفاوتی که در اصوات زبانهای مختلف موجود است میتوانیم آنچه را که میاندیشیم بر روی صفحه نقش بندیم، آنچه دیگران نوشتند بخوانیم و از افکار آنان آگاه گردیم ؛ آسانترین افسانه و دشوارترین مطلب علمی و فلسفی با همین چند حرف محدود نوشته میشود، زمان و مکان تأثیری در آن ندارد، نوشته ای از هر هنگام واز هر جا که باشد گویای اندیشه ٔ نویسنده ٔ آن میباشد. اهمیت اختراع الفباء هنگامی آشکار میشودکه وسیله ٔ نوشتن برخی از اقوام را به یاد آوریم مانند چینیان که از بالا بپائین مینویسند و نزدیک به پنجاه هزار علامت دارند، هر یک از نشانهانمودار یک چیز دیدنی و یا مفهوم بچشم نیامدنی است هرچند بخش بزرگی از این علامات کهنه شده و مورد استعمال ندارد یعنی لغت خاص آن متروک گردیده اما باز دانشمندان آن سرزمین از برای تألیف خود نزدیک به نه هزار از این نشانها نیازمندند تألیف هرچند ساده باشد باز در آن چندین هزار علامت بکار میرود و همه ٔ آنها را بیاد داشتن و بجای خود به روی اوراق نقش بستن بی اندازه دشوار بلکه محال است . آنچنانکه یک دانشمند چینی باید همیشه قاموسی زیردست داشته باشد:<br> <span class=\''indent\''> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Der</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١/٢</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Heft</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٣٦</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Band</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Orent</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Alte</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Der</span>] <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Hans</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>von</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Alphabets</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>des</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Ursprung</span> [.<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>s</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٩٣٧</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Leipzig</span> ,<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Bauer</span></span><br>همچنین خط قدیم مصری معروف به هیروگلیف (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٨٣٢</span> - <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>١٧٩٠</span> م .) بوده که شامپولیون به راز خواندن آن کامیاب گردید. هرچند این خطمانند خط چینی نیست، ولی باز دارای چندین صد علامت است . نویسندگان این خط میبایستی نقاشی دانسته باشند تا بتوانند از برای هرچیز و هر اندیشه و معنی شکل و تصویری بکشند. مثلاً تصویر چشم بمعنی دیدن است . نقش دو بازو یکی با سپر و دیگری با تبرزین مفهوم جنگیدن را می رساند دادگری با تصویر پر شترمرغ ترسیم میشود برای اینکه پر این مرغ از دو سوی یکسان روییده است . سال با نشان یک شاخه نخل معین میگردد زیرا می پنداشتند در هنگام یکسال دوازده شاخه بشمار ماههای سال از نخل سر بر میزند، تصویر مرغ کرکس نمودار مادر بود، چه میپنداشتند این پرنده فقط ماده است، بجای پادشاه شکل یک زنبور عسل میکشیدند برای اینکه درکندوی عسل پادشاهی برقرار است و جز اینها. الفبأهائی که امروز در سراسر روی زمین بکار میرود(غیر از خط چینی ) و به اشکال مختلف دیده میشوددر اصل یکی بوده و از یک قوم معین و یک جای معین برخاسته است .برخلاف خطوط چینی و مصری قدیم الفبای رایج کنونی چه نزد ما و چه تقریباً نزد همه ٔ اقوام متمدن روی زمین هر یک از حروف آن بجای صوتی است که از دهان بیرون می آید یعنی از برای هر صوت که ممکن است با عمل و تصرف گلو و کام و سر زبان و دندان و لب تولید صدای مخصوصی گشته از دهان بیرون آید و بگوش رسیده و تشخیص داده شود؛ یک حرف یا یک علامت و نشانه ٔ مخصوص وضع کردند. چون این صوتها خود بالطبیعه محدود است، ناگزیر علاماتی که نمودار آنها است نیز محدود گردیدو با <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٢٦</span> حرف یااندکی کمتر و بیشتر همه ٔ لهجات مختلف را از هرمرز و بومی که باشد می توانیم بنویسیم و آنچه دیگران مینویسند بخوانیم و دریابیم . در آغاز گفتیم واژه ٔ دبیر بمعنی خط از لغات عاریه است . میتوان گفت از روزی که خط میخی از سرزمین بابل به ایران رسیده واژه ٔ دبیری نیز درزبان، همان زمان درآمد، چه به این کلمه از شش سده پیش از میلادمسیح در فرس هخامنشی برمیخوریم و در سنگ نبشتهای هخامنشیان چندین بار بهیئت دیپی (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Dipi</span>) دیده میشود: داریوش (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٤٨٦</span> - <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٥٢٢</span> ق . م .) در سنگ نبشته ٔبهستان (کتیبه ٔبیستون ) گوید: ((تو که زین پس این دیپی بخوانی کرده ٔ من ترا باور شود، آن را دروغ مپندار)) باز گوید: ((با خواست اهورامزدا مرا کرده های دیگری است که در این دیپی نوشته نشده، از اینرو نوشته نشده که آنکه این دیپی پس از این بخواند اورا کرده ٔ من گزاف ننماید این باورش نیاید و دروغ پندارد)) بازگوید: ((تو که زین پس این دیپی را که من نوشته ام و این پیکرهارا ببینی آنها را تباه مکن تا بتوانی آنها را نگاهدار)) باز گوید: ((اگر این دیپی را و این پیکرها را تباهشان نکنی و تا توان داری نگاهداریشان کنی اهورامزدا ترا دوست بادو ترا تخمه (نسل ) بسیار باد و دیر زی و آنچه کنی اهورامزدا بزرگ کناد)) و بازگوید: ((اگر این دیپی و این پیکرها را بینی و تباهشان کنی تا توان داری نگهداری نکنی اهوارمزدات بزناد و تخمه ات مباد و آنچه کنی اهورامزدا براندازد)) این است جملاتی که درآنها داریوش درطی یاد کردن پیش آمدهای سالهای چهارم و پنجم پادشاهی خود واژه ٔدیپی (خط و نوشته ) را بکار برده است همچنین پسر و جانشین وی خشایارشا (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٤٦٥</span> <span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>٤٨٦</span>) در سنگ نبشته ٔ وان (<span class=\''highlight\'' dir=\''rtl\''>Van</span>) درارمنستان گوید:((او (داریوش ) فرمان داد این سنگ خارا بتر
ادب .[ اَ دَب ب ] (ع ص ) مرد بسیارموی . ◄ مردی که موی اولین و کوچک بر تن وی برآمده باشد. (منتهی الارب ). ◄ شتر بسیارموی . مؤنث : دَبّاء.
ادب . [ اَ دَب ب ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از دب ّ و دبیب . نرم رونده تر. ♦ امثال : ادب ّ من ضَیْوَن ؛ الضیون السنّور الذکر و کان القیاس ان یقال ضین و هذا من التصحیح الشاذ و تصغیره ضیین و بعضهم یقول ضییون . قال الشاعر: ادب ّ باللیل الی جاره . من ضیون دب ّ الی فرنب . ادب ّ من قرنبی ؛ هی دویبة شبه الخنفساء. قال الشاعر : الا یا عباداﷲ قلبی متیم باحسن من یمشی و اقبحهم بعلا یدب ّ علی احشائها کل ّ لیلة دبیب القرنبی بات یعلو نقا سهلا. (مجمعالامثال میدانی ).