ارجمندی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارجمندی . [ اَ م َ] (حامص مرکب ) گرانبهائی . ◄ عزّ. عِزّت . (زوزنی ). عزازت . ذوآبة. (منتهی الارب ). مقابل ِ ذُل ّ و ذلّت و خواری : هو فی عِز و مَنعة؛ یعنی او در ارجمندی است و با خود حمایت کنندگان و پشتی دهندگان دارد. هو فی عِز مَنیع؛ او در عزّت و ارجمندی است . اخسن الرجل ؛ خوار گردید بعد ارجمندی . مریرة؛ ارجمندی نفس . (منتهی الارب ) : به کسری چنین گفت کای شهریار جهان را بدین ارجمندی مدار. فردوسی . ◄ کَرامت . (منتهی الارب ). بزرگواری . ◄ فضیلت . ◄ قدر. منزلت . شوکت : کُوفان و کَوْفان ؛ ارجمندی و شوکت . (منتهی الارب ). ◄ لیاقت . شایستگی . ◄ آبرومندی .
مترادف و متضاد واژهدان
اصالت، بزرگواری، عزت، فخامت، نجابت، (متضاد: ذلت)