ارجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارجو. [ اَ ] (ع فعل ) امیدوارم . (مؤید الفضلاء). امید دارم : قاف تا قاف همه ملک جهان زان تو باد خود همین دان که بود ارجو ان شاء اﷲ. منوچهری . تکیه بر همت و مروت توست طمع من وفا شود ارجو. سوزنی . ♦ ارجو که ؛ امیدوارم که : نوعاشقم و از همه خوبان زمانه دَخشم بتو است ارجو کِم نیک بود فال . فرالاوی . نام تو چو خضر است بهرجای رسیده ارجو که چنان باشی تو نیز بقادار. فرخی . فرخنده و فرخ برِ میرِ منی امروز ارجو که همایون و مبارک بود این فال . فرخی . ارجو که ترا تاابدالدهر بهر کار توفیق بود ز ایزد و از دولت یاری . فرخی . ارجو که فرخی بود و فرخجستگی و ایزد بکار ملک مر او را بود معین . فرخی . ارجو که مردی بود مبارز کز پیل نندیشد و ز ضرغام . فرخی . من چنین دانم و ارجو که چنین باشد کو نامه ناخوانده خرامد به بهشت از محشر. فرخی . فال نیکو زدم ارجو که چنین باشد راست تا زنم زینسان هر روزه یکی فال دگر. فرخی . ارجو که بسعی و اهتمام تو زین غم بدهد خلاص دادارم . مسعودسعد. ارجو که چو دیدار تو بینم بر روی تو زین گوهران فشانم . مسعودسعد. ارجو که ضعف تن نکند خاطر مرا در مدح تو بعجز و بتقصیر متهم . مسعودسعد. بر مجلس تو بنده را سوءالی است ارجو که جوابش نعم فرستی . سوزنی . ارجو که جزع شوخ تو از ناز نغنود تا بهره یابد از خوشی لعل تو لَعل ّ. سوزنی . ارجو که رهی شود ز سعیت بر اغلب مادحان مقدم . انوری .