ارزانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارزانی . [ اَ ](ص نسبی ) (در پهلوی : ارژانیک ) منسوب به ارزان . ارزنده . (رشیدی ) : گه ِ رفتن صفاهان داد آنرا که ارزانی است بختش صد جهان را. (ویس و رامین ). به دلی صحبت تو نیست گران چه حدیثی است بجان ارزانی . انوری . ◄ درخور. لایق . (بهار عجم ). سزاوار. مستحق . (بهار عجم ). ازدرِ : قصیر گفت بینی من ببُر وبر پشت من تازیانه زن و مرا با وی دست بازدار. عمروگفت من هرگز این نکنم و تو از من بچنین ارزانی نیستی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). گر ایدونکه هستم ز ارزانیان مرا نام کن تاج و تخت کیان . فردوسی . اگرروزی ترا زشتی نمودم بدان با مرگ ارزانی نبودم . (ویس و رامین ). بپیچ ای دل که ارزانی بدردی به پیش آمد تراهر بد که کردی . (ویس و رامین ). بهر کاری تو ده فرمان ایشان که ارزانی توئی بر داد فرمان . (ویس و رامین ). در ایران نیست جفتی با تو همسر مگر ویرو که هستت خود برادر... از آن خوشترنباشد روزگارم که ارزانی به ارزانی سپارم . (ویس و رامین ). تو ارزانی نه ای اکنون بکویم چگونه باشی ارزانی برویم . (ویس و رامین ). بنال ای دل که ارزانی بدینی که هم در این جهان دوزخ ببینی . (ویس و رامین ). هیچ از آن فضل ندادند ترا بهره بسزاوار ندیدندت و ارزانی . ناصرخسرو. چون درین نوبت رودکی بسمرقند رسید چهارصد شتر زیر بنه ٔ او بود و الحق آن بزرگ بدین تجمل ارزانی بود. (چهارمقاله ٔ عروضی ). دو برادر با هم ارزانی که در قدر آمدند آن وزارت را مآب و این امارت را مآل . عبدالواسع جبلی . انوری ای سخن تو بسخا ارزانی گر بجانت بخرند اهل سخن ارزانی . فتوحی . به دلی صحبت تو نیست گران چه حدیثی است بجان ارزانی ... با فلک یار مشو در بد من ای بهرنیکوئی ارزانی . انوری . جانی که مرا بی تو بمرگ ارزانیست گر هست در این تنم ز بی فرمانیست . تاج الدین باخرزی . هست ارزانی بدان آن مهتر آزاده خلق کز ثنای او زبان در کام ناساید مرا. سوزنی . رومه سوزی مژه بر می کنی از نادانی ای بهر کندنی و سوختنی ارزانی . سوزنی . عیار دهر کم ارز است دیدم ز آتش همت زرش زیف است و چون آتش به ارزانیست ارزانی . خاقانی . جوع هر جلف گدا را چون دهند چون علف کم نیست پیش او نهند که بخور هم تو بدین ارزانئی تو نه ای مرغاب مرغ نانئی . مولوی . ایهاالناس جهان جای تن آسانی نیست مرد دانا بجهان داشتن ارزانی نیست . سعدی . نیست کوری که بکوری خود ارزانی نیست . (اخلاق الاشراف عبید زاکانی ). خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی . حافظ. دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا ای بچنین لطف خدا، ارزانی . حافظ. در ازل هرکس بفیض دولت ارزانی بود تا ابد جام مرادش همدم جانی بود. حافظ. ◄ درویش . (جهانگیری ) (برهان ). فقیر. (برهان ). مُستَحق ّ. شایسته ٔ صدقه و خیرات . بی نوا. نادار. مقابل نه ارزانی و ناارزانی : به ارزانیان ونه ارزانیان درم چون ببخشی ندارد زیان . ابوشکور. بدادن نبودی کسی را زیان که گنجی رسیدی به ارزانیان . فردوسی . به ارزانیان بخش هرچت هواست که گنج تو ارزانیان را سزاست . فردوسی . به ارزانیان ده همه هرچه هست مبادا که آیدبما بر شکست . فردوسی . چو بنشست بهرام از اشکانیان ببخشید گنجی به ارزانیان . فردوسی . چو بخشی به ارزانیان بخش گنج کسی را سپار این سرای سپنج . فردوسی . ببخش و به ارزانیان بخش چیز که ایدر نمانی تو بسیار نیز. فردوسی . بر ارزانیان گنج بسته مدار ببخشای بر مرد پرهیزکار. فردوسی . به ارزانیان داد چیزی که بود خروشان همی رفت مرد جهود. فردوسی . چنین داد پاسخ کز ارزانیان مدارید باز ایچ سود و زیان . فردوسی . چنین گفت کان هم بفرمان ماست به ارزانیان چیز بخشی سزاست . فردوسی . اگر بازگیرم [ خواسته را ] از ارزانیان همه سود فرجام گردد زیان . فردوسی . بخرمن فروریخت مهراج زر بخروار دیبا و درّ و گهر سراسر به گرشاسب و ایرانیان ببخشید و آنکس کز ارزانیان . (گرشاسب نامه ). ◄ صالح، مقابل ناارزانی به معنی طالح . سزا، مقابل ناسزا. اهل : عبداﷲبن طاهر گفتی که علم به ارزانی و ناارزانی بباید داد که علم خویشتن دارتر از آنست که با ناارزانیان قرار کند. (عبداﷲبن طاهر از زین الاخبار گردیزی ). ◄ مسلّم . (برهان ) (بهار عجم ). قطعی . (شعوری ). برقرار. (بهارعجم ) : شکر کن شکر خداوند جهان را که بُدست بتو ارزانی بی سعی کس این ملک قدیم . بوحنیفه ٔ اسکافی . ◄ مناسب . ◄ محترم . قابل احترام . ◄ (حامص ) کم بهائی . کم قیمتی . رُخص . برخ . کوثة. اکوَر. هَجر. (منتهی الأرب ). مقابل گرانی . (جهانگیری ) (برهان ) : بعهد جود او گوهر گرانی یافت تا حدّی که درّ اشک عاشق هم فرامش کرد ارزانی . طالب . ◄ آسانی . سهولت : چون شدم پنهان از درت به ارزانی نیک مردی بنشاندم بنگهبانی . منوچهری . ◄ فراخی . فراوانی : سال ارزانی . دغفل ؛ زندگانی فراخ با ارزانی . عام دغفق ؛ سال ارزانی و فراخ . هدن ؛ فراخی و ارزانی سال . فیح ؛ فراخی و ارزانی سال و بلاد. (منتهی الارب ). ◄ افزونی . (غیاث اللغات ). ◄ (اِ) پیشکش : ارزانی خودتان باشد؛ پیشکش خودتان باشد : مدینه باد به اهل مدینه ارزانی (من از مدینه بخواهم شدن بآسانی ... از تعزیه ٔ وفات حضرت فاطمه علیها سلام ). خاشاک به گاله ارزانی شنبه به یهود. ◄ عطاء. رجوع به ارزانی داشتن در همین ماده شود. ♦ ارزانی داشتن ؛ بخشیدن : پرستش همی کردمش این زمان بسا شکر کردم ورا بیکران که درج من از گوهر انباشته ست بچون تو کس ارزانیم داشته ست . فردوسی . چون بازگردم بگویم تا فارس [ نیز بتو ] ارزانی دارد. (تاریخ سیستان ). قاضی صاعد گفت : سلطان چندان عدل و نیکوکاری در این یک مجلس ارزانی داشت که هیچکس را جایگاه سخن نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٦). عبداﷲ [ ابن طاهر ] گفت [ بفضل وزیر ] همچنان است که میگوئید و من این صلت بزرگ را که ارزانی داشتی به دل و دیده پذیرفتم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢). [ حسن سلیمان ] گفت بنده و فرمان بردارم و مرا این محل نیست اما چون خداوند [ مسعود ] ارزانی داشت آنچه جهد آدمی است در خدمت بجای آرم . (تاریخ بیهقی چ ادیب صص ٢٢-٢٣). همه ٔ بندگان بدین نظر بزرگ که ارزانی داشت امیدهای بزرگ گرفتند. (تاریخ بیهقی ص ٢٩). رضا بقضا میدهد بر آنچه که این خلق را خدای بلندرتبه به او ارزانی داشته است . (؟) (تاریخ بیهقی ص ٣٠٩). اورا عفو کرد و ضیاع گوزگانان به وی ارزانی داشت . (تاریخ بیهقی ص ٣٤٦). سلطان را بسیار دعا گفت بدان نظر بزرگ که ارزانی داشت . (تاریخ بیهقی ص ٣٧٠). بر خداوندان و پدران بیش از آن نباشد که بندگان و فرزندان خویش را نامهای نیکو و بسزا ارزانی دارند بدان وقت که ایشان در جهان پیدا آیند. (تاریخ بیهقی ص ١٢٦). ولایت عهد را بدیگری ارزانی دارد. (تاریخ بیهقی ص ٨٢). و امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی و مکاتیب پیوسته . (تاریخ بیهقی ص ٧٣). او دیگر خواست و خدای عزّوجل دیگر، که اینک جایگاه و مملکت و خزاین و هرچه داشت بخداوند ارزانی داشت . (تاریخ بیهقی ص ٢٦).امیر وی را گرم پرسید و تربیت ارزانی داشت و بزبان نیکوئی گفت ...(تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ بزرگ از این چه خداوند فرمود و این نواخت تازه که ارزانی داشت سخت تازه باشد. (تاریخ بیهقی ). گفتند فرمانبرداریم بهرچه فرماید اما مهلتی و تخفیفی ارزانی دارد. (تاریخ بیهقی ). اگر عفو ارزانی ندارد حصیری را مالش فرماید. (تاریخ بیهقی ). خداوند بنده را نیکوتر نامی ارزانی داشت و آن مسعود است . (تاریخ بیهقی ). نواختی تمام ارزانی داشتیم و حاجبی یافت . (تاریخ بیهقی ). یک تن از ما بدرگاه عالی خدمت میکند و دیگران به هر خدمتی که فرمان خداوند باشد قیام می کنند و در سایه ٔ بزرگ وی بیارامیم و ولایت نساو فراوه که سربیابان است بما ارزانی داشته آید. (تاریخ بیهقی ).که آن رأی نیکو را که در باب ما دیده بود بگرداند و خلعت ولایت عهد را بدیگری ارزانی دارد. (تاریخ بیهقی ). و برادر ما را برکشید و براستای وی نیکوئیها فرمود و اصناف نعمت ارزانی داشت تا ما را دشوار آید... (تاریخ بیهقی ). چه فرمان دهد دیگر از رزم سخت کرا دارد ارزانی این تاج و تخت . (گرشاسب نامه ). چو از عالم زندگی رانیم به پیراهنی دار ارزانیم . شمسی (یوسف و زلیخا). موسی احوال بگفت که مرا پیغمبری ارزانی داشته . (قصص الانبیاء ص ٩٩). این خانه ٔ پنج در بدین خوبی بنگر که داشتست ارزانی . ناصرخسرو. و آفریدگارتبارک و تعالی هر جانوری را آن حاجت که بوده است ارزانی داشته است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).اگر کسی درگذشتی و فرزندی داشتی ... نان پدر او را ارزانی داشتندی . (نوروزنامه ). و دیگر نان پاره ای که حشم را ارزانی داشتندی از او بازنگرفتندی و بوقت خویش بر عادت معهود سال و ماه بدو میرسانیدندی . (نوروزنامه ). پس هرچه پیغامبران و پادشاهان و کسانی که خدای تعالی ایشان را کرامت ارزانی داشت بدین زمین اندر، از فرزندان سام بن نوحند. (مجمل التواریخ ). و ما آن ولایت را بتو ارزانی داشتیم و جز خشنودی و آبادانی خان و مان تو نخواهیم .(تاریخ بخارای نرشخی ). ...که پیغامبر او را این شرف ارزانی داشت . (کلیله و دمنه ). یکی عزیزی که ایزد جل و علا بی کسبی ارزانی دارد. (کلیله و دمنه ). و انواع تمتع و برخورداری از مواسم جوانی و ثمرات ملک و دولت ارزانی داراد. (کلیله و دمنه ). ایزد تبارک و تعالی جمله را بیکدیگر ارزانی داراد و از یکدیگر بر خورداری دهاد. (چهارمقاله ). و خداوندزادگان را... بدو ارزانی دارد. (تاریخ طبرستان ). [ او را ] با دو سه هزار مرد که او داشت فرودآورد و همه را علوفه ارزانی داشت . (تاریخ طبرستان ). اصفهبد خانه ٔ پدر بدو ارزانی داشت . (تاریخ طبرستان ). یا رب چه دولت است آن نظرهاتا به که ارزانی داری . (کتاب المعارف ). هرون الرشید را چو ملک و دیار مصر مسلم شد گفتا... نبخشم این مملکت را الاّ بخسیس ترین بندگان و گویند سیاهی داشت نام او خضیب در غایت جهل، ملک مصر به وی ارزانی داشت . (گلستان ). کودکی ببازی تیر بهر گوشه همی انداخت باد صباتیر او را بحلقه ٔ انگشتری بدر برد خاتم به وی ارزانی داشتند. (گلستان ). و جایگاه جدّ او که عمّش گرفته بود بدو ارزانی داشت . (جهانگشای جوینی ). عشق را شکر کنم تا ابد و ممنونم کز غم و درد جهانی بمن ارزانی داشت . کلالی اصفهانی . ۩ دستوری . اجازه . اذن دادن : و رسولی نامزد شود از درگاه عالی و منشور ولایت اگر رای عالی ارزانی دارد. (تاریخ بیهقی ص ٢٤٢). ۩ پیشکش کردن . گذرانیدن هدیه را. تقدیم کردن : آن همه باد و بارنامه و لاف داشتم من بر آن کل ارزانی . سوزنی . ۩ عفو کردن . بخشودن . بخشیدن : اگرچه من ز دردت دل فکارم برین آهوت ارزانی ندارم . (ویس و رامین ). ♦ ارزانی داشته ؛ موفق . ♦ ارزانی فرمودن ؛ بخشیدن . انعام کردن : گفت مرا به اراده ٔ خود طلب داشتی و ملک به من ارزانی فرمودی . (تاریخ سیستان ). گفتند همه ٔ قوم که خدای تعالی ترا این ثواب ارزانی فرمود. (قصص الانبیاء ص ٢٠٣).و شرف احماد و ارتضاء ارزانی فرمود. (کلیله و دمنه ). ♦ ارزانی کردن ؛ بخشیدن . عفو کردن [ : پیرزن ] گفت پسری دارم به زندان اندر و به خونی متهم است و فردا قصاص خواهند کرد... گفت [ازهربن یحیی ] من فردا پسرت را رها کنم ان شاءالله .دیگر روز مظالم بود آنجا رفت اندر پیش امیر عمرو. وگفت آن مرد را به من ارزانی باید کرد. عمرو [ لیث ]گفت که این کار خصمان است . (تاریخ سیستان ). ♦ به ارزانی داشتن ؛ بخشیدن .انعام کردن : در این کتاب به جای مدح و ثناء این پادشاه اذکار انعامی خواهم کردن که باری تعالی و تقدّس در حق این پادشاه و پادشاهزاده فرموده است و به ارزانی داشته . (چهارمقاله ). و نوبتی دیگر امیرابوالفضل زیادی این مسجد جامع را تجدید عمارت به ارزانی داشت . (تاریخ بیهق ). وقتی ناگاه داعیه ای پدید آمدکه در احیاء علوم به مقدار توانش سعیی اختیار کرده آید و تجدیدی هر فنی را به ارزانی داشته و جهدالمقل غیر قلیل . (تاریخ بیهق ). علم تواریخ علمی لذیذ است مقبول فایده هشاشت و بشاشت به ارزانی دارد و به ملالت و سآمت کمتر ادا کند. (تاریخ بیهق ). ای اﷲ آن نظر مه آن دریافت و آن ادراکم به ارزانی دار که ... (کتاب المعارف ). ۩ عفو کردن . بخشودن : قباد او را کس فرستاد که این ملک را بی فرمان من بگرفتی ولیکن من ترا به ارزانی دارم باید که با من دیدار کنی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ♦ حاجی ارزانی ؛ گرانفروش . رجوع به حاجی ارزانی شود.
ارزانی . [ اَ ] (ص نسبی ) منسوب به ارزن که شهری است به دیاربکر. ◄ منسوب به ارزن که موضعی است به فرسنگی از شیراز. (غیاث اللغات ). و ظاهراً محرف ارزنی است .