ارزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ارزن . [ اَ زَ ] (ع اِ) معرب ارژن . چوبی که از وی عصا سازند. (غیاث ). درختی است سخت چوب که از وی عصا سازند. (منتهی الأرب ). نوعی از بادام کوهی که ثمر آن بسیار تلخ باشد و آنرادر دواها بکار برند و چوب آنرا عصا کنند و پوست آنرا بر کمان پیچند. (مؤید الفضلاء). ارزه . ارجن . و رجوع به ارژن شود. ◄ نام غله ای که بهندی آنرا چینا گویند. (غیاث ). طِهف . دُخن . دخنه . (مؤیدالفضلا). ذرّت . (منتهی الأرب ) (نصاب ) (محمودبن عمر ربنجنی ). طارو. دارو. نباتی است که در نواحی سردسیر که گندم عمل نمی آید یعنی در قسمتهای کوهستانی برای مصرف اهالی یا دانه ٔ مرغ کاشته شود و آن پست و کم ارز است .گال . بعضی آنرا گاورس و جاورس و برخی قسمی از گاورس دانسته اند ولی سوای آنست . میدانی گوید: الحماطة و الخبثا؛ کاه گاورس . الدّقع؛ کاه ارزن . در السامی فی الاسامی آمده : طَهف ؛ نان ارزنین . لعیعه ؛ نان گاورسین . اخرفت الذرة؛ بسیار دراز شد گیاه ارزن . دخن ؛ ارزن که بهندی کنکنی یا چیناست . (منتهی الأرب ). و طعامشان [طعام مردم کرمان ] ارزنست . (حدود العالم ). و ایشان [ صقلابیان ] را کشت نیست مگر ارزن . (حدود العالم ). تو نان جو و ارزن و پوستین فراوان بجستی ز هر کس بچین . فردوسی . همان ارزن و پِسْت از ناردان بیارد یکی موبدی کاردان . فردوسی . شبانش همی گوشت جوشد بشیر خود او نان ارزن خورد با پنیر. فردوسی . زرّ دنیا به پیش بخشش تو نگراید به دانه ٔ ارزن . فرخی . اگر زین سو بدان سو بنگرد مرد بدان سو در زمین بشمارد ارزن . منوچهری . وز بخل نیوفتد بصد حیلت از مشت پرارزنش یکی ارزن . ناصرخسرو. عالم و افلاک نیرزد همی بی سخن او به یکی ارزنم . ناصرخسرو. صحبت این زن بدگوهر و بدخو را گر بورزی تو نیرزی به یکی ارزن . ناصرخسرو. و اگر گاورس پوست کنده و ارزن پوست کنده و از کرنج شسته نیم کوفته آشامه سازند همچنان که ازخندروس سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نه ارزن دارم از بهر لعیّه [ یعنی لعیعه ]. سوزنی . کبوترخانه ٔ روحانیان راست نقطهای سر کلک من ارزن . خاقانی . پرارزن است دستم و با بسطتی چنین از دست درنیفتد یک دانه ارزنم . کمال اسماعیل . فرق باشد در معانی گرچه در پیش نظر آفتاب و قرص ارزن راست شکل مستدیر. سیف اسفرنگ . درگذر زین عالم گندم نمای جوفروش کز جفای اودل احرار ارزن ارزنست . شهاب الدین سمرقندی . ♦ امثال : ارزن پهن کرده ام . رجوع به امثال و حکم شود. ارزن نما و ریگ پیما . ارزنی از خرمنی . اگر از سرش یک من ارزن بریزنددانه ای به زمین نیاید . مرغ گرسنه ارزن در خواب بیند .
ارزن . [ اَ زَ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از رزین . محکم تر. رزین تر: ارزن من النُضار؛ یعنی الذهب . (مجمع الامثال میدانی ).
ارزن . [ اَ زَ ] (اِخ ) (دشت ِ...) اَرژَن . موضعی است میان شیراز و کازرون به سی فرسخی شیراز. (منتهی الأرب ). موضعی است بفارس قرب شیراز و چنانکه شنیده ام چوب ارژن که از آن مقرعه و عصا کنند بدانجا روید وعضدالدوله ٔ دیلمی روزی برای تفرج و صید بدانجا شد وابوالطیب متنبی در صحبت او بود و در وصف او گفت : سُقیاً لدشت الارزن الطوال بین المروج الفیح و الاغیال . (معجم البلدان ). ♦ مرغزار دشت ارزن ؛ این مرغزار که بر کنار بحیره ٔ ارزن است و بیشه است و معدن شیر طول آن ده فرسنگ در عرض یک فرسنگ . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٥٤).