از بر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
از بر. [ اَ ب َ ] (حرف اضافه + اسم، ص مرکب ) یاد. (مؤید الفضلاء). بیاد گرفتن . (برهان ). بخاطر نگاه داشتن . (برهان ) (غیاث ). حفظ. (جهانگیری ) (برهان ) (مؤید الفضلاء از شرفنامه ). زِ بَر. از بیر. از بَرْم : روزی هزار بار بخواندم کتاب صبر چشمم نبست لاجرم از بر نمیشود. خاقانی . ♦ از بر بودن و از بر داشتن ؛ حفظ داشتن : قول ایزد بشنو و خطش ببین قول و خط من ترا خود از بر است . ناصرخسرو. وآنکه خاقان است از توران و زیر دست تست روز و شب چون قل هواﷲ شکر تو دارد ز بر. معزی . ♦ از بر خواندن ؛ از حفظ قرائت کردن : خواند همه شب نثار بزمت الحمد چو قل هواﷲ از بر. مجیر بیلقانی . ♦ از بر کردن و از بر بکردن ؛ حفظ. استظهار. (تاج المصادر بیهقی ). حفظ کردن . (آنندراج ) : هم فضل بکف کردی هم علم ز بر کردی از فضل سپه داری وز علم حشر داری . فرخی . از بر عرش کند خطبه ٔ آن جاه و محل هرکه از بر کند از شعر و ثنای تو خطب . سنائی . صبحدم از عرش می آمد سروشی عقل گفت قدسیان گوئی که شعر حافظ از بر می کنند. حافظ. و رجوع به بَرْم و بیر و ویر شود.
از بر. [ اَ ب َ رِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) (پهلوی : اَزْ، اَپَر) بر. از فراز. روی . بالای ِ. فوق : یکی آتشی برشده تابناک میان باد و آب از بر تیره خاک . فردوسی . دو چشم از برسر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیره گون . فردوسی (در وصف اژدها). جهاندار کیخسرو آمد ز گاه نشست از بر تیره خاک سیاه . فردوسی . بفرمود پس تا منوچهرشاه نشست از بر تخت زر با کلاه . فردوسی .
ازبر. [ اَ ب َ ] (ع ص ) مرد بزرگ دوش و کتف . ◄ موذی از هر چیزی . (منتهی الارب ).