از دست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
از دست . [ اَ دَ ت ِ ] (حرف اضافه ٔ مرکب ) (حرف اضافه + اسم ) از طرف ِ. از جانب . از قبل : شهریار از دست تو بسیار هست هیچ گلخن تاب را این کار هست . عطار. ◄ (اِ مرکب ) از عهده ٔ: این کار از دست ... برنمی آید. ♦ از دست برآمدن و برنیامدن کاری ؛ از عهده برآمدن و برنیامدن . ممکن بودن و میسر شدن یا نشدن : گرت از دست برآید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی . سعدی . ♦ از دست برخاستن ؛ از دست برآمدن : اگر از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ز جام خضر می نوشم ز باغ عمر گل چینم . حافظ. ♦ از دست بردن ؛ ازهوش بردن : دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم . حافظ. مرا می دگرباره از دست برد بمن باز بنمود می دستبرد. حافظ. ♦ از دست برگرفتن ؛ نیست و نابود کردن . (مؤید الفضلاء) (آنندراج ) (برهان ) : بخشم گفتی زودت ز دست برگیرم چه گویمت که بدستت در است و بتوانی . ظهیر فاریابی . ♦ از دست بیرون بردن ؛ بیخود کردن . مضطرب و بیقرار و بی اختیار کردن : پرده ٔ مطربم از دست برون خواهد برد آه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم . حافظ. ♦ از دست دادن ؛ فاقد شدن . اشتراء : امر شه راو حکم اﷲ را نه بدادم بهیچوقت از دست . مسعودسعد. ♦ از دست دهرجستن ؛ مردن . (برهان ) (مؤید الفضلاء). ♦ از دست ربودن ؛ اِمتخاط. (منتهی الارب ). ♦ از دست رفتن و از دست شدن ؛ از تصرف خارج شدن : مبر غم بچیزی که رفتت ز دست مر این را نگه دار اکنون که هست . اسدی . در جمله نزدیک آمد که این هراس فکرت و ضجرت بر من مستولی گرداند... چنانکه هر دو جهان از دست بشود. (کلیله و دمنه ). برادران و عزیزان ملامتم مکنید که اختیار من از دست شد چو تیر از شست . سعدی . ۩ بیخود شدن . بی اختیار شدن .(از مؤید الفضلاء) (از غیاث ) (از برهان ). مدهوش شدن . از هوش بشدن . نابود شدن . مردن : چو می بینم کنون زلفت مرا بست تو در دست آمدی من رفتم از دست . نظامی . من ترا دیدم و ز دست شدم می وصلت نخورده مست شدم . نظامی . نعره برآوردکه ای خودپرست پای مکن تیز که رفتم ز دست . جامی . ز راه شوق گشتندی چو سرمست بجام اولین رفتندی از دست . محمد عصار. ۩ در خشم شدن : از دست مشو ز سقطه ٔ من پای تو اگرچه در میانست . انوری . ♦ ازدست رفته ؛ عاشق . (آنندراج ). ♦ از دست گذاشتن ؛ نهادن . واگذاشتن . سردادن . دست برداشتن : از دست مگذار؛ ضایع مگذار. (آنندراج ). و رجوع به دست شود.
ازدست . [ اَ دَ ] (ص مرکب ) زیردست . مطیع. محکوم . (برهان ) (جهانگیری ). فرودست . (آنندراج ) : من که از دست اینم و آنم من کنون دست راست سلطانم . سنائی . ◄ سِنخ : با ما رقیب کمتر زانگشت زایدی نیست همدست ماست اما از دست ما نباشد. تأثیر.