از سر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
از سر. [ اَ س َ ] (حرف اضافه + اسم، ق مرکب ) از آغاز. از ابتدا. ◄ از نو. مجدداً. باز هم . دوباره : مأمون ... فرموده است تا اندازه ٔ زمین از سر آزموده آید. (التفهیم ). درخت خشک گشته تر شد از سر گل صدبرگ و نسرین آمدش بر. (ویس و رامین ). پس از سر یکی بزم کردند باز ببازیگری می ده و چنگ ساز. اسدی . هرگز بجهان دید کسی غم چو غم من کز سر شودم تازه چو گویم بسر آمد. مسعودسعد. ♦ از سر آغازیدن و از سر گرفتن ؛ از نو شروع کردن . استیناف . اقتبال : سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح ازسر گرفت . عطار. دل وقف شد ز غم مژه ٔ اشکبار را از سر گرفته ام دگر از گریه کار را. واله هروی . ♦ از سر باز کردن ؛ رفع کردن : ساقیا از شبانه مخموریم از سرم باز کن بلای خمار. سلمان ساوجی . ♦ از سر بدر کردن ؛ از سر بیرون کردن : دل را اگرچه بال و پر از غم شکسته بود سودای خام عاشقی از سر بدر نکرد. حافظ. ♦ از سر تا پا؛ سراپا. ♦ از سرنو ؛ از نو. مجدداً. ♦ از سر نهادن ؛ از سر برداشتن : آن کج کله چو با صف عشاق بگذرد شاهان ز سر نهند هوای کلاه را. نظیری . ♦ از سر واکردن ؛ دور کردن بلطایف الحیل . (آنندراج ). و در اصطلاح گنجفه بازان انداختن ورق کم گنجفه برای ورق بیش است . (آنندراج ) : مانند آن ورق که ز سر واکند کسی حسنت بخرج گنجفه داد آفتاب را. آصف قندهاری .