ازآن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
از آن . [ اَ ] (حرف اضافه + صفت / ضمیر) مِنْه ُ. از او. از وی : زن پیر رفت و می آورد و جام از آن جام فرهاد شد شادکام . فردوسی . آن که برهم زن جمعیت ما شد یارب تو پریشانتر از آن زلف پریشانش کن . ؟ و رجوع به آن شود. ◄ از آن کس . ◄ من جمله . من ذلک : و وی [ ماءالشعیر ] آن چیزی است که بیست وچهار گونه بیماری معروف را سود دارد، از آن ... ذات الجنب و حمی مطبقه . (نوروزنامه ). ◄ (حرف ربط مرکب ) زیرا. بدان سبب : دل منه بر زنان ازآنکه زنان مرد را کوزه ٔ فقع سازند تا بود پر دهند بوسه بر او چون تهی گشت خوار بندازند. علی شطرنجی . ◄ (ص مرکب ) زان . بیان جنس کند، مثل از این . رجوع به ازین شود : زان گرانمایه گهر کو هست از روی قیاس پردلی باشد از این شیروشی پرجگری . فرخی .
ازآن . [ اَ ن ِ ] (ضمیر ملکی مرکب ) ملک ِ. مال ِ : ازآن تو یا من یا اوست . منزلیست اندر وی خرگاه هاست ازآن خلخیان . (حدود العالم ). و اندر نصیبین دیرهاست ازآن ترساآن . (حدود العالم ). و غلامی ترک ازآن پسرش بسرای امیر آورده بودند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٢). بفرمای [ حصیری ] خازنان را که با تواند تا ببرند و تسلیم کنند ازآن خان و ولیعهد و خاتونان و مادران دو ودیعت و از آن عمان و خویشاوندان و حشم . (تاریخ بیهقی ص ٢١٢). و صد شتر ازآن عبدالمطلب بُرده بودند به سوی ابرهه . (مجمل التواریخ والقصص ). و هر مالی که جمعکرده ام ازآن بندگان ملک است . (قصص الأنبیاء ص ٨٨). آن قاطر لگدزن بابا ازآن من وآن گربه ٔ میوکن بابا ازآن تو. وحشی . رجوع بهمین لغت نامه ذیل ((آن )) شود. ◄ مربوط به . منوط به . متعلق به : این طبقه [ برمکیان ] وزیری کردندبروزگار هرون الرشید و عاقبت کار ایشان همان بود که ازآن وزیر [ حسنک ] آمد. (تاریخ بیهقی ص ١٧٦). صلاح های کارهای امروز چنان نیکو نگاه دارد که ازآن خود [ قدرخان ]. (تاریخ بیهقی ص ٢١٧). ◄ منسوب به . فرزندِ. از نسل : دختری از آن ِ قدرخان بنام امیر محمد عقد و نکاح کردند. (تاریخ بیهقی ص ١٩٣). ولایتی سخت بانام که برین جانب است بنام فرزندی از آن او کرده آید. (تاریخ بیهقی ). ◄ مختص به : در آن وقتی که امیران مسعود و محمد... بگرگان ببودند و قصد ری داشتند این محدث بستارآبادرفت نزدیک منوچهر و وی او را بازگردانید با معتمدی ازآن خویش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٢٩). هر روزی رسم همان بود که امیر گوزگانان همه ٔ سالاران محتشم ازآن سامانی و خراسان بدر خیمه ٔ امیر عادل سبکتکین آمدندی . (تاریخ بیهقی ص ١٩٨). سبکتکین ... بوعلی و ایلمنکوررا با حاجبی ازآن خویش بغزنی فرستاد. (تاریخ بیهقی ص ٢٠٤). امیر دانشمندی را به رسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری از آن بوالحسن و شیروان تا ترجمانی کنند.(تاریخ بیهقی ). و سلطان سنجر را [ غزان ] بگرفتند وهمچنان با خویشتن می آوردند بر آئین سلطنت الا آنکه خدمتکاران ازآن خویش نصب کردند و بمرو آمدند. (مجمل التواریخ ).