ازدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ازدر. [ اَ دَ ] (ص مرکب ) (از: از + دَر) درخور. سزاوار. لایق . (جهانگیری )(برهان ). شایسته . مناسب . حری . زیبنده . زیبای . (برهان ). برازنده . شایان . مخصوص . برای . بجهت : فرستاد بر میمنه سی هزار گزیده سوار ازدر کارزار. فردوسی . بیاراستند ازدر جهن جای خورش با پرستنده و رهنمای . فردوسی . جهان دید برسان باغ بهار در و دشت و کوه و زمین پرنگار همه کوه نخجیر و هامون درخت جهان ازدر مردم نیکبخت . فردوسی . تن خویش را ازدر فخر کرد نشستنگه خویش استخر کرد. فردوسی . که فرزند ماگشت پیروزبخت سزای مهی ازدر تاج و تخت . فردوسی . میان دو لشکر دو فرسنگ بود که پهنای دشت ازدر جنگ بود. فردوسی . بدوگفت شمشیرزن سی هزار ببر نامدار ازدر کارزار. فردوسی . کنون من ترا آزمایش کنم یکی سوی رزمت گرایش کنم گرم ازدر شوی یابی بگوی همانا مرا خود پسندی تو شوی . فردوسی . خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود همه در آرزوی جنگ و جنگ را ازدر. فرخی . آنک ازدر خسی است فروافکند بچاه وآنک ازدر سری است نشاندش بر سریر. فرخی . زینت ملک خداوندی و اندرخور ملک صدر دیوان شه شرقی و آنرا زدری . فرخی . تو ازدر رزم نیستی جانا ای ازدر بزم و ازدر گلشن . فرخی . از بسکه شب و روز کشم بیدادت چون موم شدم زان دل چون پولادت ای ازدر آنکه دل نیارد یادت چندانکه مرا غم است شادی بادت . ابوحنیفه ٔ اسکافی . نه بر گزاف سکندر بیادگار نبشت که اسب و تیغ و زن آمد، سه گانه، ازدر دار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . ای من رهی آن ماه که چه مست و چه هشیار اندر بر عاشق زدر بوس و کنار است . معزی . ریش از پی کندن پیاپی سر ازدر سیلی دمادم . انوری . صورت مردان طلب کزدر میدان بود نقش بر ایوان چه سود رستم و اسفندیار. خاقانی (دیوان ص ١١٤). کتف محمد ازدر مهر نبوتست بر کتف بیوراسب بود جای اژدها. خاقانی . روز ازدر بزم است و شراب ازدر خوردن هرچند چمن نیست کنون ازدر دیدار. خاقانی . کوه را زر چه سود بر کمرش که شهان را زر ازدر کمر است . خاقانی . آن پرده ای که ازدر سلطان انجم است آویختند بر در این کعبه آشکار. خاقانی . طلب از یافت نکوتر من و مرکوب طلب کان براق ازدر میدان بخراسان یابم . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٢٩٤). آنکس که گرفت از در تو بیهده دوری تا از در تو دور شده ازدر دار است . ؟ ♦ ازدرِ... شدن ؛ شایسته و لایق آن گردیدن : بپروردی این شوم ناپاک را [ سیاوش ] پدروار نسپردیش خاک را همی داشتی تا برآورد پر شد از مهر شاه ازدر تاج زر. فردوسی .