ازیرا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ په. ] حرف ربط مرکب، زیرا، از آن جهت.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ په. ] حرف ربط مرکب، زیرا، از آن جهت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ازیرا. [ اَ ] (حرف ربط) اَزایرا. زیرا. برای این . از برای آن . (جهانگیری ). از آن جهت . بدین سبب . بدین علت . لاجرم . لهذا. (برهان ). علی هذا. بنابراین : اکنون ایشان ملک بکسی دیگر دادند، ازیرا که من [ بهرام گور ] غایب بودم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). بدو گفت من دخت ده مهترم ازیرا چنین خوب و گندآورم . فردوسی . چنان شاهزاده جوانرا بکشت ازیرا جهان گشت با او درشت . فردوسی . همه داد کرد و همه داد دید ازیرا که گیتی همه باد دید. فردوسی . چو دانا توانا بد و دادگر ازیرا نکرد ایچ پنهان هنر. فردوسی . همی گفت اگر من گنه کرده ام ازیرا به بند اندر آزرده ام . فردوسی . تهمتن ز پیوندشان سر بتافت ازیرا سزاوار خود کس نیافت . فردوسی . ستانی همی زندگانی مردم ازیرا درازت بود زندگانی . منوچهری . تابناکند، ازیرا که دو علوی گهرند بچگان آن بنسب ترکه ازین باب گرند. منوچهری . دلم از غم همیشه ابردارد ازیرا زین دو چشمم سیل بارد. (ویس و رامین ). زفتحش کنیت آمد وز ظفر نام ازیرا یافته ست از هردوان کام . (ویس و رامین ). ازیرا خامه ٔ یزدانْش خوانند رسول نامه ٔ یزدانْش دانند. ناصرخسرو. با نیک بنیکی بکوش ازیرا بد جز که سزاوار بد نباشد. ناصرخسرو. از کرده ٔ خود یاد کن و بگری ازیرا بر عمر به از تو بتو کس نوحه گری نیست . سنائی . بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم بخوردن کم نگردد. مولوی . و رجوع به ازایرا شود.
ازیرا. [ ] (اِخ ) شهرکیست بناحیت پارس از میان پسا و داراگرد، آبادان . (حدود العالم ).