اسار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسار. [ اِ ] (اِخ ) کرسی واندِه از ناحیه ٔ رش ساحل یُن، دارای ٢٨٤٢ تن سکنه .
اسار. [ اِ ] (ع مص ) اسیر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). اسر. بردگی . اسارت . اسیری : ملک بفرمود تا همگنان را بگرفتند و در قیداسار کشیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٦٣). و آن ملاعین بعضی طعمه ٔ شمشیر گشتند و جمعی در قید اسار گرفتار شدند و برخی در لباس خزی و حسار روی بهزیمت نهادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧). او را به انواع حیلت وخدیعت بفریفتند و به کمند مکر به خود بکشیدند و در حبل اسار محکم ببستند و به قلعه ٔ استوناوند فرستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٧٢). چون دانستند که در ذل اسار خواهند افتاد سفرا در میان واسطه کردند. (جهانگشای جوینی ). ◄ به دوال بستن چیزی را. بستن . ◄ پس مانده گذاشتن . پس خورده گذاشتن .
اسار. [ اِ ] (ع اِ) چیزی که بدان بندند. (منتهی الارب ). دوال . دوال که پالان بدان بندند. (مهذب الاسماء). بند.ج، اُسُر. ◄ یَسار. چپ . (منتهی الارب ).