اسباع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسباع . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سُبع. هفت یکها. ♦ اسباع قرآن ؛ هفت سُبع.قراء قدیم قرآن را هفت قسمت کرده در هر روز یک سُبعو هر هفته یک بار قرآن را ختم میکرده اند : زین سحرسحرگهی که رانم مجموعه ٔ هفت سُبع خوانم . نظامی . اگر خود هفت سُبع از بر بخوانی چو آشفتی الف با تا ندانی . سعدی .
اسباع . [ اِ ] (ع مص ) هفت عدد شدن قوم . هفت شدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ هفتم به آب آمدن اشتر. ◄ هفت ماهه زادن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ صاحب رمه ٔ گرگ درآمده شدن . ◄ به دایه دادن بچه را. (منتهی الارب ). فرزند فرا دایه دادن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ به گرگ دادن گوسفند را. (منتهی الارب ). ◄ فروگذاشتن . (تاج المصادر بیهقی ). بیکار گذاشتن بنده را. (منتهی الارب ). ◄ گوشت دده خورانیدن . گوشت سبع بخورد کسی دادن .