اسب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسب . [ اَ / -َس ْ ] (پسوند) -َسب . مزید مؤخر نام بعض اشخاص و امکنه . رجوع به اسپ شود.
اسب . [ اِ ] (ع اِ) موی زهار و دبر.(جهانگیری ). موی حلقه ٔ دبر. موی زانو. موی بُن . (مهذب الاسماء). موی نرم . ◄ عانه . ج، آساب .
اسب . [اَ ] (اِ) یکی از مهره های شطرنج که شکل اسب دارد. ♦ اسب و فرزین نهادن ؛ اسب و فرزین به طرح دادن و بازی را بردن . کنایه از غالب شدن و زیادتی کردن . (برهان ). افکندن حریف قوی اسب و فرزین را از مهره های خود تا حریف ضعیف را سهولتی باشد در مقاومت : اختران بابخت او شطرنج رفعت باختند بخت او هر هفت را اسب و رخ و فرزین نهاد. امیرمعزی . گدائی که بر شیر نر زین نهد ابوزید را اسب و فرزین نهد. سعدی . فرزین بنهی دو عرصه رستم را آنجا که بلعب اسب کین توزی . ؟ رخت مه را رخ و فرزین نهاده ست لبت بیجاده را صد عشوه داده ست . ؟ ◄ یک روی قاب و شتالنگ در بازی : با بخت تو بدخواه شتالنگ غرض باخت لیکن به نقیض غرضش اسب خر آمد. سیف اسفرنگ .