استاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استاده . [ اِ دَ/ دِ ] (ن مف / نف ) مخفف ایستاده . قائم : ره نیکمردان آزاده گیر چو استاده ای دست افتاده گیر. سعدی . ◄ ساکن . بیحرکت . راکد: فاحم ؛ آب استاده . (منتهی الارب ) : الا تا بود فرّ یزدان پاک رونده ست گردون و استاده خاک ... اسدی (گرشاسب نامه ). بمال نهاده بلندی مجوی که ناخوش کند آب استاده بوی . سعدی . ◄ بازار استاده ؛ سوق کاسد. ◄ (اِ) پرستنده . خادم . سرپائی : چو آمد [سیاوش ] بر کاخ کاووس شاه خروش آمد و برگشادند راه پرستار با مجمر و بوی خوش بدش پیش او دست کرده بکش بهر کنج بر سیصد استاده بود میان در سیاووش آزاده بود. فردوسی . و در این بیت شاید استاده بمعنی موکّل باشد. ◄ در تداول هندیان، چوبی که خیمه و مانند آن بر آن نصب کنند. (آنندراج ). ستون خیمه . عمود : آسمان باشد شکوه او ز عاجزنالیم خیمه اش برپای از استاده ٔ آه من است . خان آرزو. ریسمان تابیدن شاهان پی چاکر خطاست خیمه ٔ دولت بپا از دود این استاده است . وحید.
استاده . [ اِ دِ ] (اِخ ) اسکله و قصبه ای استوار در ایالت هانور آلمان، در نزدیکی ساحل چپ رود اِلب و کنار نهر اشونیکه، در ١٠ هزارگزی شمالی هانورو ٣٢ هزارگزی مغرب هامبورگ این قصبه هنگامی شهری مستقل و آزاد بود ولی بعدها مرکز کنت نشینی شده و به کرات بین سوئدیها و دانمارکیها دست بدست گردیده است .