استحضار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ تِ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) به حضور خواستن.<BR>۲- یادآوری کردن.<BR>۳- یاد آوردن.<BR>۴- (اِمص.) آگاهی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ تِ) [ ع. ] ۱- (مص م.) به حضور خواستن. ۲- یادآوری کردن. ۳- یاد آوردن. ۴- (اِمص.) آگاهی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استحضار. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بخود بازآمدن . (منتهی الارب ). ◄ یاد داشتن . ◄ حضوری کس خواستن . (غیاث ). حاضر آمدن خواستن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). حاضر کردن خواستن : از حضرت سلطان به استحضار شار مثال رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤٥). ◄ دوانیدن . (منتهی الارب ). دوانیدن اسب . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ): استحضرت الفرس ؛ دوانیدم اسب را. ◄ اطلاع . آگاهی . ♦ استحضار داشتن ؛ اطلاع داشتن . آگاهی داشتن .
واژگان فارسی سره واژهدان
پیدایش، بیادآوردن، به یاد داشتن، آگاهی دادن، آگاهی، آگاه کردن