استخوان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استخوان . [ اُ ت ُ خوا / خا ] (اِ) عَظْم . (دهار) (منتهی الارب ). قسمت صلب و سختی که در بدن حیوان و نبات است . و آن عام است بر حیوانات و نباتات، برخلاف استه که مخصوص نباتات است . (برهان ). عضویست که صلابت آن بدانجا رسد که آنرا نتوان دوتا کرد یا عضو منوی غیرحساس است که از غایت صلابت نتوان دوتا کرد. و قید غیرحساس در تعریف ثانی برای اخراج دندان است از استخوان . جزء جامد و صلب که دعامه ٔ بدن انسان و دیگر حیوانات فقاری را متشکل میسازد. عدد استخوانهای تن مردم از روی صورت دویست و چهل و هشت پاره است بی استخوان لامی که اندر حنجره است و بی استخوانهای سمسمانی . (از ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تشریح ذره بینی : از ملاحظه ٔ با ذره بین در عظام یابسه مستفاد میشود که مجموع آنها حاصل شده اند از مواد عظمیه که از اصول تشریحیه ٔ اساسیه مثل مواد تشریحیه که در نسوج عظام رطبه دیده میشود حاصل شده اند. این مواد عظمیه از جنس واحدند و شکل معینی ندارند و دارای املاح آهکی هستند که آنها را صلب و شکننده میکند. خانه خانه های صفاری که در جوف آنها واقعاند بعضی را استئوپلاست یا تجاویف مختصه ٔ بعظم و بعضی دیگر را که بزرگند مجاری «هاوِر» بنام مشرّحی که آنرا منکشف کرده نامیده اند. (جواهرالتشریح تألیف میرزا علی ص ٢٢). حجاج ؛ استخوان ابرو. (منتهی الارب ). رسغ؛ استخوان احرامی، استخوان دمعه . سلامی ؛ استخوان انگشت . (دهار). استخوان انگشت دست و پا. کسر و کِسر؛ استخوان بازو. عُراق ؛ استخوان باگوشت . (منتهی الارب ). قصبه ٔ کبری ؛ استخوان بزرگ ساق . قصبه ٔ صغری ؛ استخوان بیرونی ساق . قصبة الانف میکعه ؛ استخوان بینی . عصعص ؛ استخوان بن دنب . عظم لامی ؛ استخوان بن زبان . عظم عقب ؛ استخوان پاشنه . صلع؛ استخوان پهلو. (منتهی الارب ) (دهار). دنده . رمام، رفات ؛ استخوان پوسیده . عاج ؛ استخوان فیل . (دهار).پیلسته . أخُر، آخرک ؛ استخوان ترقوه . جناغ ؛ چنبر گردن . عظم اکلیلی ؛ استخوان جبهه . تمشش ؛ استخوان خاییدن . (منتهی الارب ). حرقفه ؛استخوان خاصره . کعبره ؛ استخوان درشت گره . (منتهی الارب ). عظم الفخذ؛ استخوان ران . عظم رکابی ؛ استخوان رکابی . رکاب گوش . رکاب الاذن . رفات و رمیم ؛ استخوان ریزیده . لحی ؛ استخوان زنخ . (دهار). استخوان زورقی . ظنبوب ؛ استخوان ساق . (دهار). شَظیّة. شَظی ّ. شِظی ّ. (منتهی الارب ). سته ؛ استخوان سرین . (منتهی الارب ). تریبة؛ استخوان سینه . (دهار). ج، ترائب . قص و قصص . (منتهی الارب ). زند اسفل ؛ استخوان طرف انسی ساعد. زند اعلی ؛ استخوان طرف وحشی ساعد. کعبرة ؛ استخوان عجز. رجوع به عجز شود. عظم الوجنة ؛ استخوان عِذار. استخوان فخذ ؛ استخوان ران . استخوان قلابی ؛ یکی از هشت استخوان رسغ: و جمله استخوانها و گوشت و پوست او ریزیده . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ) : به پیش من آمد پر از خون رخان همی چاک چاک آمدش زاستخوان . فردوسی . همه خرد در تن شده استخوان چنان جسته از بیم رستم دوان . فردوسی . کردی آنجا بگور مر خود را همچنان استخوان که گشته رمیم . ناصرخسرو. از دست توخوش نایدم نواله زیراکه نواله ات پراستخوان است . ناصرخسرو. و در میان هر استخوانی پی متصل کرده اند تااز یکدیگر جدا کرده اند و بقول بعضی سیصدوشصت پاره استخوان آفریده است . (قصص الانبیاء ص ١١). استخوان پیشکش کنم غم را زآنکه غم میهمان سگ جگر است . خاقانی . درآمد چو پیل استخوانی بدست کزو پیل را استخوان میشکست . نظامی . توان بحلق فروبردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف . سعدی . چند استخوان که هاون دوران روزگار خردش چنان بکوفت که خاکش غبار کرد. سعدی . عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی . سعدی . همیشه خصم تو در سایه ٔ همای بود ز بس که بر سرش از بهر استخوان گردد. (از سروری ). مخفف آن ستخوان است : بلگد کرد دو صد پاره میانهاشان رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان . منوچهری . پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش خونشان کرد بخم اندر و پوشید سرش . منوچهری . آنگاه بیارد رگشان و ستخوانشان جایی فکند دور و نگردد نگرانشان . منوچهری . ♦ امثال : استخوان سگ را شایسته است و سگ استخوان را . استخوان خورده ٔ مجنون مفکن پیش همای که تعلق بجناب سگ لیلی دارد . استخوان لای زخم (یا در زخم ) گذاشتن ؛ بقیتی از کار قابل انجام را برای سود بیشتر تمام نکردن . رجوع به امثال و حکم شود. اگر گوشت یکدیگر را بخورند استخوانشان را پیش غریبه نمی اندازند؛ در اختلافات خانوادگی بیگانه را دخالت نمیدهند. مگر گوشت را از استخوان می توان جدا کرد؛ نزدیکان و خویشان را نمیتوان از هم برید. ◄ نام جانوریست غیرمعلوم . (مؤید الفضلاء) (برهان ). شاید سی پیا (؟). ◄ هسته . استه . نواة. حب . تخم . دانه ٔ میوه ها. استه ٔ خرما. (برهان ). هسته ٔ خرما و غیر آن . (مؤید الفضلاء). تخم خرما و انگور و انار و مانند آن . هسته های بی مغز پاره ای میوه ها. هسته ٔ سنجد، استخوان انگور؛ تکج و هسته ٔ آن . تخم درون حب آن . تکس ؛ استخوان انگور بود. (فرهنگ اسدی نخجوانی ). تگژ؛ استخوان انگور. (فرهنگ اسدی چ طهران ص ١٧٩). استخوان خرما؛ بفارسی اسم نوی التمر است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) : و گروهی گفته اند نشانش [ نشان تمام رسیدن انگور ] آنست که چون بفشاری استخوانش بیرون جهد... (یواقیت العلوم ). یک سال تجارت کردی و منفعت خویش بر اصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی، هرکه بیشترخوردی بهر استخوانی درمی بدادی . (تذکرة الاولیاء عطار). بعضی آن باشد [ از انواع شفتالو ] که با استخوان چسبیده باشد. (فلاحت نامه ). درخت از استخوان میوه برآرد و استخوان میوه از درخت . (تفسیر ابوالفتوح ). خاصگان مریم از نخل کهن خرمای تر خورده اند و بر جهودان استخوان افشانده اند. خاقانی . گه از نطفه ای نیک بختی دهی گه از استخوانی درختی دهی . نظامی . رطب بی استخوان آبی ندارد چو مه بی شب بود تابی ندارد. نظامی . ز کارآشوبی مریم برآسود رطب بی استخوان شد شمع بیدود. نظامی . چو خرما بشیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی دروست . سعدی . ◄ اسدی در فرهنگ خویش «سفال » را استخوان جوز و فندق و مانند آن آورده . (فرهنگ اسدی چ طهران ص ١٨). و سفال، پوست گردکان وپسته و بادام و فندق و پوست انار خشک شده و امثال آنرا نیز گویند. (برهان ). ◄ نسل . نژاد : از اوردوی قوتوی خاتون از استخوان و او را دوپسرند. (جامع التواریخ رشیدی ). نام او ایل ایکاجی از استخوان قنقرات . (جامع التواریخ رشیدی ). نام او بقاجین ایکجی از استخوان ختایان . (جامع التواریخ رشیدی ). نام او هیجین خواهر اقرابیکی از استخوان کورلوت . (جامع التواریخ رشیدی ). دیگر کویک خاتون از استخوان پادشاهان اقوام اویرات دختر تورالجی کورکان . (جامع التواریخ رشیدی ). خاتون دیگر قوتوی خاتون دختر... از استخوان پادشاهان اقوام ... (جامع التواریخ رشیدی ). اولجای خاتون دختر بورالجی کورکان از استخوان پادشاهان اقوام اویرات . (جامع التواریخ رشیدی ). ◄ نوعی از سلاح زنگیان . (غیاث از شرح سکندرنامه ). نام سلاحی از اسلحه ٔ جنگ . (مؤید الفضلاء) (برهان ). اره ٔ پشت نهنگ که آلتی است اهل زنگ را برای جنگ . (آنندراج ) : درآمدچو پیل استخوانی بدست کزو پیل را استخوان می شکست . نظامی . ◄ پایه و بنیان عمارت . ♦ استخوان بزرگ ؛ کنایه از شخصی است که او را اصالت و نجابت و نسب عالی بوده باشد. (برهان ) (مؤید الفضلاء) (انجمن آرا). و امروز استخوان دار گویند. ♦ استخوان بزرگ داشتن ؛ کنایه از اصیل و نجیب بودن . (آنندراج ). ◄ عظام بالیه، صاحبان اعتبار قدیم که امروز بواسطه ٔ تغییر اوضاع و یا فقر آنان بچیزی نیستند. ♦ استخوان ترکاندن و ترکانیدن ؛ بالا کشیدن . بلند شدن قد (بیشتر در دختران ). فربه و بلند گشتن جوان و نوبالغ. ♦ استخوان خرد کردن ؛ رنج بسیار در علمی یا هنری و مانند آن بردن . ♦ استخوان دررفتن ؛ از جای بشدن استخوان . ♦ استخوان در گلو گرفتن ؛ کنایه از رنج و محنت کشیدن باشد. (برهان ) (رشیدی ). ♦ استخوان در ناف گرفتن ؛ بند شدن استخوان در ناف : توان بحلق فروبردن استخوان درشت ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف . سعدی . ♦ استخوان سبک کردن ؛ کاستن گناهان بوسیله ٔ زیارت اعتاب مقدسه . ♦ استخوان سنگین داشتن ؛ بحمله ٔ صرعی و نوعی امراض عصبی مبتلا بودن . ♦ استخوان (کسی ) سنگین شدن ؛دیوزد شدن . جنی شدن . ♦ استخوان شکستن ؛ کسر عظم . ♦ استخوان شکستن در آموختن فنّی یا علمی ؛ سخت رنج بردن در آن . دود چراغ خوردن . ♦ بااستخوان ؛ صاحب نفوذ کلمه و نفاذ امر و قدر و منزلت . ♦ کارد به استخوان رسیدن ؛ به نهایت درجه ٔ سختی و عسرت و شدت بکاری رسیدن . ♦ گرد از مغز استخوان کسی برآوردن ؛ دمار از کسی برآوردن : چو بریان شد از هم بکند و بخورد ز مغز استخوانش برآورد گرد. (شاهنامه چ بروخیم ص ٤٣٥). ♦ مثل استخوان ؛ سخت . صلب . ♦ یک پوست و یک استخوان شدن ؛ سخت لاغر و نزار گشتن .