استره
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ تُ رِ) (اِ.) تیغ، ابزاری که با آن موی سر و صورت را تراشند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اُ تُ رِ) (اِ.) تیغ، ابزاری که با آن موی سر و صورت را تراشند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استره . [ اَ ت َ رَ ](اِخ ) بقول مؤلف جامعالانبیاء نام زوجه ٔ شاهزاده کیخسرو و شهر استرآباد را بنام او دانسته است . (سفرنامه ٔ مازندران و استراباد رابینو ص ٧٢ بخش انگلیسی ).
استره . [ اِ رِ ] (اِخ ) (خاندان ...) خاندانی از اشراف فرانسه، که شعبه ٔ بسیار مشهور آن، شعبه ٔ پیکاردی است و از این شعبه است : ژان، فرمانده بزرگ توپخانه (١٤٨٦ - ١٥٧١ م .). انتوان، پسر ژان، فرمانده بزرگ توپخانه (١٥٠٧ - ١٦٠٠ م .). گابریل، مولد کاخ بوردزیِر (تورِن ) دختر انتوان، محبوبه ٔ هانری چهارم، که از وی دو پسر داشت : سِزار و الکساندردُواندُم (١٥٧٣ - ١٥٩٩). فرانسواآنیبال، مارکی دُکَر، مارشال فرانسه (١٥٧٣ -١٦٧٠). ژان، پسر فرانسوای مزبور، مارشال فرانسه، مولد پاریس . وی در محاربات آنتیل شرکت داشت و کایِن رااز هلندیها بازگرفت (١٦٢٤ - ١٧٠٧). ویکتورماری، پسر ژان اخیر، مارشال فرانسه و معاون امیرالبحر، مولد پاریس (١٦٦٠ - ١٧٣٧ م .).
استره . [ اُ ت ُ رَ / رِ ] (اِ) آلتی است که بدان سر تراشند و بعربی موسی گویند. (برهان ). چون موی سر را بدان بسترند یعنی پاک و محو سازند، به این اسم موسوم است . (انجمن آرا). موسی . (منتهی الارب ). محلق . مِحلَقه . حنفاء. (منتهی الارب ). تیغ. تیغ سرتراشی . مردودة. (منتهی الارب ). مخفف آن : ستره : هرچه داشت پاک بستدند پس پوستش بکشیدند چون استره ٔ حجام بر آن رسید گذشته شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٠٢). و هر سه روزه استره بر سر راندن و آنچه برآمده باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). زن حجّام ...دیری توقف کرد و استره بدو داد. (کلیله و دمنه ). حجّام ... استره در تاریکی شب بینداخت . (کلیله و دمنه ). لیک داند موینه پرداز کو بر کدامین تیز باید استره . نظام قاری (ص ٢٥). ز آهن همی زاید این هر دو چیز یکی تیغ هندی دگر استره . (از قرةالعیون ). استره گرچه دمی تیز یافت مو سترد مو نتواند شکافت . ؟ ♦ استره لیسیدن ؛ کنایه از دلیری و بی باکی و جانبازی کردن آمده . (انجمن آرای ناصری ). ◄ (نف ) حَلاّق و تراشنده . (ملخص اللغات حسن خطیب کرمانی ).