استطاله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استطاله . [ اِ ت ِ ل َ ] (ع مص ) استطالت . دراز شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (منتهی الارب ). دراز کشیدن . ◄ درازی . طول . ◄ تکبر کردن . (منتهی الارب ). گردن کشی کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ دراز پنداشتن . طویل شمردن . ◄ چندی از قومی کشتن زیاده از آنچه ایشان از قوم تو کشته اند: استطالوا علیهم ؛ کشتند بیشتر از آنکه آنها کشته بودند. (منتهی الارب ). ♦ استطاله دادن ؛ اطاله دادن . امتداد دادن .