استقلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استقلال . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) برداشتن و بلند کردن . ◄ بلند برآمدن . به جای بلند آمدن . یقال : استقل ّ الطائر فی طیرانه . ◄ بلند و دراز شدن گیاه . ◄ رفتن . ◄ کوچ کردن قوم . ◄ رخت برگرفتن . (منتهی الارب ). ◄ استقلال حمول البین ؛ برگرفتن خوان طعام از پیش مردمان . ◄ استبداد. ضابط امر خویش بودن . (تاج العروس ). بخودی خود به کاری برایستادن . (تاج المصادر بیهقی ). بخود بکاری ایستادن بی شرکت غیری . (غیاث ): از شغل هایی که بدیشان مفوض بود که جز بدیشان راست نیامدی و کس دیگر نبود که استقلال آن داشتی استعفا خواستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٤). روزی او را گفتند فلان مقدم را حق رسید و فرزندان او به حد استقلال نرسیده اند. (کلیله و دمنه ). ◄ طاقت آوردن . تاب آوردن . (تاج العروس ). ◄ اندک شمردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (غیاث ). ◄ کم کردن . ◄ خشم گرفتن . ◄ لرزه گرفتن کسی را. (منتهی الارب ).