استم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
استم . [ اَ ت َ / -َس ْ ت َ ] (فعل ) -َستم . صیغه ٔ اول شخص مفرد از مصدر مفروض «اَسْتَن ». هستم . ام : آمده استم ؛ آمده ام . شنیدستم ؛ شنیده ام : کنون آمدستم بدین بارگاه مگر نزد قیصر گشایند راه . فردوسی . من آن بحرم که در ظرف آمدستم چو نقطه بر سر حرف آمدستم بهر الفی الف قدی برآید الف قدم که در الف آمدستم . باباطاهر.
استم .[ اِ ت َ ] (اِ) جور. (برهان ). جفا. (غیاث ). ظلم . (غیاث ) (برهان ). ستم . (برهان ) (جهانگیری ) : کس نیست بگیتی که بر او شیفته نبود دلها ز خوی نیک زیانند نه استم . فرخی . آخر دیری نماند استم استمگران زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم . منوچهری . کفر و ظلم و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او. مولوی . بازگو از ظلم آن استم نما صد هزاران زخم دارد جان ما. مولوی . ان بعض الظن اثم ای وزیر نیست استم راست خاصه بر فقیر. مولوی .