واژه‌جو
معنی استنباط کردن، اطلاع حاصل کردن، پی بردن، خبردار شدن، حس کردن، در یافتن، فهمیدن، متوجه شدن، مطلع‌شدن، ملتفت شدن | واژه‌جو