واژه جو

استوان

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

استوان . [ اُ ت ُ ] (ص ) استوار. (جهانگیری ). محکم . (برهان ) (مؤید الفضلاء). متین : پذیرفتیم و بر دین استوانیم بجزپیغامبر با کس نخوانیم . زراتشت بهرام . ◄ امین . (برهان ). معتمد. ◄ مضبوط. (برهان ) (مؤید الفضلاء).

معنی استوان | واژه جو