اسفار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسفار. [ اِ ] (ع مص ) به روشنائی روز درآمدن . ◄ بی برگ شدن درخت . ◄ سخت شدن جنگ . (منتهی الارب ). ◄ روشن شدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). روشن شدن صبح . (منتهی الارب ) : وقت اسفار حاجب تاش برسید و دستوری خواست و در پیش من آمد و به ادب بنشست و مرا بمهمانی دعوت کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٩٦). از مطلع آفتاب عزت و جلالت تباشیر اسفار صباح دولت بدمد. (جهانگشای جوینی ). ◄ نماز بروشنی صبح کردن . (تاج المصادر بیهقی ). نماز بروشنی صبح بکردن .(زوزنی ). نماز گزاردن بروشنی صبح . ◄ تابان شدن روی . ◄ بر سر خود رفتن شتران . ◄ سِفار بر پشت بینی اشتر نهادن . ◄ برگهای افتاده چرانیدن شتران را. (منتهی الارب ). ◄ اظهار : بوقتی که از مجاری آن اسفار اسفار میکرد و از سرگذشت آن احوال اخبار میفرمود بر لفظ مبارک راند... (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ٢٦).
اسفار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سَفَر. مسافرت ها : او [ منتصر ] بر امید آن عشوه بر صوب بخارا رحلت کرد و چون بچاه حماد رسیدلشکر او بمقاسات اسفار و معانات اخطار متبرم گشته بودند و از مداومت ضرب و حرب بستوه آمده او را فروگذاشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٣). ◄ سپیدی های روز. (غیاث ). ◄ ج ِ سِفْر. نامه ها. کتابهای بزرگ . کتاب های کلان . (غیاث ) : اسفار خمسه ٔ تورات . مثل الذین حملوا التوراة ثم لم یحملوها کمثل الحمار یحمل اسفاراً بئس مثل القوم الذین کذبوابآیات اﷲ و اﷲ لایهدی القوم الظالمین . (قرآن ٥/٦٢). ◄ ج ِ سفیر. مسافران . (غیاث ) (آنندراج ).
اسفار. [ اِ ] (اِ) ریحانی است بغایت خوشبوی که آنرا آس میگویند. (برهان ).