اسفاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسفاف . [ اِ ] (ع مص ) از برگ خرما بوریا بافتن . (منتهی الارب ). چیزی بافتن از برگ خرما. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). بافتن به انگشتان، چنانکه حصیر را بافند. ◄ رنگ برگردانیدن . (از منتهی الارب ).متغیّر شدن : اُسِف َّ وجهُه (مجهولاً)؛ تغیّر کأنّه ذرّ علیه الرماد. (اقرب الموارد). ◄ در پی کارهای دون شدن . (منتهی الارب ). از پی کارهای دون فراشدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ کارهای دنی خواستن . ◄ از یار خود گریختن و کناره گزیدن . ◄ باریک گرفتن کار را. ◄ کاه خشک و علف دادن شتر را. ◄ پست پریدن مرغ . ◄ لگام دادن اسب را. (منتهی الارب ). ◄ نزدیک گشتن . (زوزنی ). ◄ نزدیک شدن چیزی بزمین . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ نزدیک شدن ابر از زمین . (منتهی الارب ). ◄ کسی را بر مکیدن چیزی داشتن . (زوزنی ). ◄ تیز نگریستن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ دائم نگریستن . ◄ فرودآوردن فحل سر خود را برای گزیدن . ◄ پراکندن دوا بر جراحت . ◄ پراکندن سرمه و مانند آن بر بن دندان و جز آن . (منتهی الارب ). چیزی نرم بر جائی پراکندن . (تاج المصادر بیهقی ). چیزی نرم بر جائی افشاندن . ◄ رسیدن به چیزی . (منتهی الارب ).