اسلاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسلاس . [ اِ ] (ع مص ) اسلاس نخله ؛ رفتن بیخ شاخ خرمابن : اسلست النخلة. (منتهی الارب ). و در تاج العروس آمده است : و سلست النخلة کفرح ؛ ذهب کربها. عن ابن عباد؛ کاسلست فهی سلاس . هکذا فی سائر النسخ و فی العباب و الذی فی التکملة واللسان فهی مسلس فیها و فی الناقة و الذی یظهر بعد التأمل ان النخلة سلس اذا تناثر منها البسر و مسلاس اذا کانت من عادتها ذلک و قد مرت لها نظائر فی مواضع متعددة. ◄ اسلاس ناقه ؛ بچه ناتمام افکندن شتر ماده : اسلست الناقة. (منتهی الارب ).
اسلاس . [ اَ س َل ْ لا ] (اِ) تاریکی . (دزی ج ١ ص ٢٣).