اسلع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسلع. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن قطاف الطهوی . شاعری است و او راست : فداء لقومی کل معشر جارم طرید و مخذول بما جرّ مسلم هُم ُ افحموا الخصم الّذی یستقیدنی و هم فصموا حجلی و هم حقنوا دمی بأید یفرّجن المضیق و السن سلاط و جمع ذی زهاء عرمرم اذا شئت لم تعدم لدی الباب منهم ُ جمیل المحیا واضحاً غیر توأم . (البیان و التبیین چ سندوبی ج ١ ص ١٥٦).
اسلع.[ اَ ل َ ] (ع ص ) مرد کفیده پای . ◄ مرد برص زده . (منتهی الارب ). پیس . (مهذب الاسماء). ج، سُلع.
اسلع. [ اَ ل َ ] (اِخ ) ابن شریک اعرجی تیمی . از فرزندان اعرج بن کعب بن سعدبن زیدبن مناةبن تمیم . در اسدالغابة و الاصابة او را از صحابه شمرده اند. گویند خادم پیغمبر بود. (تنقیح المقال ج ١ ص ١٢٤). مؤلف از قاموس الاعلام ترکی گوید: اسلعبن شریک بن عوف اعرجی یا اسلعبن اسقع یا میمون بن یسار، یکی از اصحاب است که بخدمت حضرت رسالت مشرف شده و بعض احادیث ازآن جناب نقل کرده است . و رجوع به حارث بن کعب شود.