اسپ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسپ . [ اَ ] (اِ) اسب . رجوع به اسب شود. ◄ یکی از مهره های شطرنج . (برهان ) (مؤید الفضلاء).
اسپ . [ اَ / -َس ْ ] (پسوند) اسف . اسپا. مزید مؤخری است در اسماء اشخاص چون : گشتاسب . جاماسپ . لهراسپ . ارجسپ و ارجاسپ و گرشاسپ . گرشاسف (فردوسی ). بیوراسپ . طهماسپ . گشسپ . بانوگشسپ . آذرگشسپ . همدان گشسپ (فردوسی ). برجاسپ . اخواسپ (فردوسی ). زراسپ (فردوسی ). شیداسپ (فردوسی ). نونداسپ (فردوسی ). نرداگشسپ . جمشاسپ . (برهان ). ◄ مزید مؤخر در امکنه : کرسف (قریه ای به زنجان ). پراسپ (پرسب ). فراسپ (فرسپ ). ولسپ . هزاراسپ . صراة جاماسپ . و رجوع به کلمه ٔ آک در این لغت نامه و اعلام امکنه ٔ مختوم به اسپ و اسپا شود.
اسپ . [ اِ ] (از ع، اِ) موی زهار و موی دبر. (برهان ). گمان میکنم این صورت مصحف خوانی از اِسْب عربی باشد.