اسکاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسکاف . [ اِ ] (اِخ ) دو موضع بنواحی نهروان از اعمال بغداد. (منتهی الارب ). نام دو ناحیه ٔ بزرگ موسوم به اسکاف علیا و اسکاف سفلی در عراق، در جوار نهروان و بین بغداد و واسط. بعد از سلجوقیان به هنگام ویرانی نهروان دو ناحیه ٔ فوق نیز ویران گشت . جمعی از دانشمندان و مشاهیر از این سرزمین ظهور کرده بنسبت اسکافی معروف شده اند. رجوع به اسکاف بنی جنید شود.
اسکاف . [ اِ ] (ع ص ) (ظ: از شکافتن فارسی ) هر صانع که باآلتی آهنین کار کند. هر اهل حرفه که به آهن کار کند. (منتهی الارب ). هر صانع. (مؤید الفضلاء). کل صانع. (مهذب الاسماء). هر پیشه وری . (ربنجنی ). ◄ یا هر اهل حرفه است سوای کفشگر، که آن اسکف است . (منتهی الارب ). ◄ یا کفشگر. (منتهی الارب ) (ربنجنی ). ارسی دوز. کفش دوز. کفاش . موزه دوز. خفاف . اسکوف . ج، اساکفة : آلت زرگر بدست کفشگر همچو دانه کشت کرده ریگ در وآلت اسکاف پیش برزگر پیش سگ که، استخوان در پیش خر. مولوی . ◄ نجار. درودگر. چوب تراش . ◄ (اِ) دردی می . ◄ سر. ◄ ران . (منتهی الارب ).
اسکاف . [ اِ ] (ع مص )کفشگر شدن : اسکف فلان ؛ اسکاف گردید. (منتهی الارب ).