اسکان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اسکان . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ سَکن .
اسکان . [ اِ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان کزاز سفلی بخش سره بند شهرستان اراک، در ٢٤٠٠٠ گزی شمال آستانه و ٦٠٠٠ گزی راه اراک به بروجرد. کوهستان، سردسیر. سکنه ٧٩٧ تن . شیعه، فارسی . آب آن از رودخانه ٔ دوآب و چشمه سراب . محصول آن غلات، چغندر قند، انگور، میوه جات . شغل اهالی زراعت و گله داری . راه آن مالرو و از فر میتوان اتومیبل برد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢ ص ١٣).
اسکان . [ اِ ] (ع مص ) آرام کردن . (منتهی الارب ). آرامانیدن . (زوزنی ). ◄ بی حرکت ساختن حرف را. (منتهی الارب ). بی حرکت کردن حرف . ساکن خواندن و بی حرکت ادا کردن حرفی . ضدقلقلة. عبارت است از سلب حرکت در مواردی که حرف موقوف ٌعلیه کسره یا فتحه یا ضمه داشته باشد، و حروف اسکان ٢٣ است (یعنی همه ٔ حروف غیر از پنج حرف ج، د، ق، ط، ب ). ◄ جای دادن کسی را در خانه . (منتهی الارب ). در جای فروآوردن . (تاج المصادر بیهقی ) : صلی اﷲ علیه صلوة اسکنه بها فی جنات النعیم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٠). ◄ مسکین گردانیدن . ◄ مسکین شدن . (منتهی الارب ). ◄ آرامیدن . (زوزنی ) (ترجمان القرآن جرجانی ).