اشتاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشتاب . [ اِ / اُ ] (اِمص ) شتاب . (جهانگیری ) (برهان ). تعجیل . (برهان ). عجله : نشستند بر نرم ریگ کبود به اشتاب خوردند چیزی که بود. فردوسی . که این باره را نیست پایاب اوی درنگی شود شیر ز اشتاب اوی . فردوسی . یکایک رسن خواستند آن زمان به اشتاب بستندش اندر میان . فردوسی . دو استاد سپاهانی به اشتاب برون بردند جان از دست غرقاب . عطار. نقلست که او را دیدند که بنماز میدوید، گفتند: چه اشتاب است ؟ گفت : این لشکر که بر در شهر است منتظر من اند. گفتند: کدام لشکر؟ گفت : مردگان گورستان . (تذکرة الاولیاء عطار). سبح للّه میکند اشتابشان تنقیه ٔ تن میکند از بهر جان . مولوی . ◄ (نف مرخم، ق ) شتابان . باشتاب . بشتاب : مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت . مولوی . چه باید کرد ایشان را که ایشان چو برق و باد سخت اشتاب رفتند. مولوی .