اشترنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشترنگ . [ اِت َ رَ ] (اِ) درخت یبروح باشد که از زمین روید بر شبه مردم در ملک چین و ثمر آن نیز بر صورت آدمی باشد و هر کس که آن درخت را برکند، در حال بمیرد و آنرا یبروح الصنم گویند و مردم گیاه نیز خوانند : هند چون دریای خون شد چین چو دریابار او زین قبل روید بچین بر شبه مردم اشترنگ . عسجدی (از اوبهی ). همان استرنگ است، لجامعه : اگر خاک پای تو آرد بچنگ چو وقواق گوید سخن اشترنگ . (شرفنامه ٔ منیری ). و رجوع به اشترنگ و مردم گیاه شود.
اشترنگ . [ ] (اِ) اشترنج . رجوع به اشترنج شود.