اشترک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اُ تِ رَ) (اِ مصغ.)<BR>۱- شتر کوچک، شتربچه.<BR>۲- خیزآب، موج دریا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اُ تِ رَ) (اِ مصغ.) ۱- شتر کوچک، شتربچه. ۲- خیزآب، موج دریا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشترک . [ اُ ت ُ رَ ] (اِ مصغر) تصغیر اشتر. شتر کوچک . اشتر خرد: نقلست که در راه اشتری داشت زاد و راحله ٔ خود بر آنجا نهاده بود. کسی گفت بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او. این ظلمی تمام است . (تذکرة الاولیاء عطار). ◄ (اِ مرکب ) موجه خواه موجه ٔ دریائی و خواه تالاب و رودخانه و امثال آن . (برهان ) (هفت قلزم ). بمعنی موجه است خواه موجه ٔ دریا باشد و خواه تالاب و رودخانه و امثال آن . قاسم گنابادی گوید : ز لشکر شد آراسته روی آب شتر اشترک شد جرس شد حباب . و آنرا شترک نیز گویند. (از آنندراج ). شاید لفظ مذکور مصغر اشتر است که بزرگی موج به شتر تشبیه شده است . (فرهنگ نظام ). خیزآب و موجه ٔ آب است، آنرا شترک نیز گویند. (انجمن آرای ناصری ). شترک . (جهانگیری ). موج دریا : روان شد سپاه پرآشوب سیل در آن اشترک اشتران خیل خیل . هاتفی (شعوری ج ١ ص ١٤٧). کوهه و پست بلندیهای آب که از وزیدن باد پیدا شود. موج . اشترکنان بمعنی موج زنان آمده است : چون کوه موج فتنه اشترکنان برآید دورانش ار ندارد دربسته ٔ زمام است . سیف اسفرنگ .
اشترک . [ اِت ِ رِ ] (اِ) بزبان مردم کرمان اشق . (ناظم الاطبا).
اشترک . [ اُ ت ُ رَ ] (اِخ ) (دره ٔ...) نام موضعی در جاده ٔ چالوس به کرج .