اشتو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشتو. [ اُ ] (اِ) سبزه . ◄ انگشت که عربان اصبع گویند. (برهان ).
اشتو. [ اَ ] (اِ) انگِشت و زغال . (برهان ): اگر ز قلزم لطف تو قطره ای بچکد درون کوره ٔ دوزخ لهب شود اشتو. منصور شیرازی (از فرهنگ نظام ). ◄ جائی رانیز گویند که زغال در آن ریزند. (برهان ). انگشتدان .(جهانگیری ). نسخه ٔ خطی انگشتانه . (فرهنگ نظام ) (بنقل از جهانگیری ). ظاهراً در این معنی با اشبو با بای ابجد تصحیف خوانی شده باشد، و اﷲ اعلم . (برهان ).