واژه جو

اشخم

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

اشخم . [ اَ خ َ ] (ع ص ) روض اشخم ؛ مرغزار بی گیاه . ◄ شعر اشخم ؛ موی سپید. ◄ حمار اشخم ؛ خر دیزه رنگ و آن نیک سیاه بودن روی و پتفوز آن است نسبت به رنگ سایر بدن وی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ عام اشخم ؛سال بی بارندگی و بی گیاه . ◄ اشخم الرأس ؛ الذی علا بیاض رأسه سواده . (از ذیل اقرب الموارد).

معنی اشخم | واژه جو