اشل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اشل . [ اِ ش ِ ] (فرانسوی، اِ) حداقل حقوق قانونی رتبه ٔ یک مستخدمین ادارات دولتی . لفظ مذکور از زبان فرانسوی اشل است . (فرهنگ نظام ).این کلمه در زبان فرانسه بمعانی : نردبان، مقیاس (نقشه )، جدول، درجه و جز اینها است . و در تداول فارسی بمعنی یادکرده بکار میرود. پایه . (لغات فرهنگستان ). ♦ دون اشل ؛ دون پایه . مستخدمی که رتبه ندارد و کمتر از اشل مستخدمان رسمی حقوق دریافت میکند. و رجوع به دون شود. ◄ مقیاس .نرده . (فرهنگستان ).
اشل . [ اَ ] (ع اِ) گزی است مروج بصره . (منتهی الارب ). یک نوع گز و ذرعی که در بصره معمول است . (ناظم الاطباء). نام پیمانش بصره است که بمقدار چهل دست باشد. (آنندراج ). مؤلف تاریخ قم مینویسد: و نیر لابد است که بدانند که شصت گز زمین به ذراع هاشمیه که آن گزی است و دو دانگ گزاست آن مقدار را بنزدیک اهل حساب و اصطلاح ایشان اشل گویند و اشل ده باب بود و بابی عبارت از شش گز و گزی عبارت از شش قبضه و قبضه عبارت از چهار انگشت . پس یک گز عبارت از ٢٤ انگشت باشد. (تاریخ قم ص ١٠٩). و دزی ذیل این کلمه مینویسد: رجوع کنید به مجله ٔ خاورشناسان آلمان XVIII ٦٩٥.
اشل . [ اَ ش َل ل ] (ع ص ) رجل اشل ؛ مرد تباه دست . مؤنث : شَلاّء. (منتهی الارب ). شل دست . (تاج المصادر بیهقی ). مردی که دست او شل باشد یعنی دست او تباه باشد و قیل خشک . (آنندراج ). شل [ در دست ] . (زوزنی ). هردودست تباه . چلاق . تباه و خشک شده [ دست ]. آنکه دستش خشکیده باشد. خشک دست . (مهذب الاسماء). اقطع . رجوع به اقطع شود: والشمس کالمرآة فی کف الاشل .