اش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اش . [ اَ / اِ ] (ضمیر) ضمیر متصل مفرد مغایب بمعنی او. و آن بمعانی ذیل است : ضمیر مفعولی برای مفرد مغایب : گفتمش، بردش، خوردش : جهان همیشه بدو شاد و چشم روشن باد کسی که دید نخواهَدْش کنده بادش کاک . بوالمثل . که رستم یلی بود در سیستان منش کرده ام رستم داستان . (منسوب به فردوسی ). یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش . حافظ. گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه ٔ معشوق در این کار داشت . حافظ. ◄ ضمیر فاعلی برای مفرد مغایب، چنانکه امروز مردم طهران گویند: بمن گفتش بیا؛ یعنی او بمن گفت : اشک باریدش و نیوشه [ظ: شنوشه ] گرفت باز بفزود گفته های دراز. طاهر فضل . ◄ ضمیر اضافی، که مضاف الیه واقع شود: چشمش، پایش ؛ بمعنی چشم او، پای او، و در این صورت ضمیر ملکی است : کسی کو بپرهیزد از بدمنش نیالاید اندر بدیها تنش . فردوسی . جامه اش دوزد بگوید تار نیست خانه اش سوزد بگوید نار نیست . مولوی . میچکد شیر هنوز از لب همچون شکرش گرچه در شیوه گری هر مژه اش قتالی است . حافظ. فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش . حافظ. «اش » که به آخر کلمه ملحق شود، همزه ٔ آن ساقط گردد : روزم از دودش چون نیم شب است شبم از بادش چون شاوغرا. ابوالعباس . ولی اگر کلمه مختوم به های غیرملفوظ باشد همزه ٔ آن بجا ماند : زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون زحلق مرغ بساعت فروچکیدی خون . کسائی مروزی . نوبت هدهد رسید و پیشه اش وآن بیان صنعت و اندیشه اش . مولوی . و گاه در شعر که همزه خوانده نمیشود، درتحریر نیز همزه را ساقط کنند: پیشه ش . و رجوع به «ش »شود.
اش .[ اِ/ -ِش ْ ] (پسوند) -ِش . علامت اسم مصدر که غالباًپس از ریشه ٔ فعل که بیشتر با مفرد امر حاضر یکی است، درآید: پرورش، پرستش، روش، آکنش، افزایش، کاهش، کشش، فروزش، نمایش، ستایش، آلایش، آرایش، بخشش، کنش، خواهش، خلش، آسایش، آزمایش، گشایش، دهش، خورش، گُوِش، زهش، گزارش . این قاعده مستثنیاتی دارد. رجوع به اسم مصدر در همین لغت نامه و اسم مصدر تألیف معین شود.
اش . [ اِ/ -ِش ْ ] (پسوند) -ِش . مزید مؤخر امکنه : نامِش . نذش . میانش . لیلش . زندرامش . طخش . اِمش .