اضطراب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اضطراب . [ اِ طِ ] (ع مص ) اضطراب چیزی ؛ تحرک و موج زدن و برخی از آن برخوردن یا زدن به برخی است . (از اقرب الموارد). تحرک و موج زدن . (از لسان العرب ). جنبیدن و حرکت نمودن . (منتهی الارب ). جنبیدن و حرکت کردن . (ناظم الاطباء). جنبیدن و لرزیدن و طپیدن . (آنندراج ). سخت جنبان شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مؤید الفضلا) (زوزنی ). جنبیدن . (لطائف اللغه، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). طپیدن . (غیاث ). تپیدن . طپش . اهتزاز. حرکت . (لسان العرب ). هیش . هوشة. هیط. (منتهی الارب ). ◄ اضطراب بحر و نحو آن ؛ موج زدن دریا و مانند آن . (ناظم الاطباء). ◄ اضطراب موج ؛ به هم خوردن موجها. (از ناظم الاطباء) (از لسان العرب ). مأج . (منتهی الارب ). ◄ اضطراب برق در ابر؛ تحرک آن . (از لسان العرب ). ◄ اضطراب مرد؛ دراز شدن با نرمی و فروخفتگی . (از منتهی الارب ). دراز شدن مرد با سستی و فروهشتگی . (از ناظم الاطباء). اضطراب رجل ؛ طول مع رخاوة. (اقرب الموارد).و در لسان : اضطراب ؛ طول مع رخاوة. ◄ اضطراب امر کسی ؛ اختلال آن . (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). مختل شدن کار کسی .(ناظم الاطباء). خلل یافتن کار. (آنندراج ). خلل یافته شدن . (لطائف اللغة). ◄ اضطراب مرد؛ اکتساب وی، گویند: ضرب مناقب جمة و اضطربها؛ اذا حازها. ورزیدن . (منتهی الارب ). اضطراب فلان ؛ کسب کردن فلان . (ناظم الاطباء) : رحب الفناء اضطراب المجد رغبته والمجد انفع مضروب لمضطرب . کمیت (از لسان العرب ). ◄ خواستن کسی که بخش نمایند جهت او. (از منتهی الارب ). اضطراب فلان ؛ پرسیدن که برای او بیان و وصف کنند. (از اقرب الموارد). ◄ اضطراب حبل در میان قوم ؛ پدید آمدن اختلاف کلمه در میان آنان . (از لسان العرب ). اختلاف کلمه . (از اقرب الموارد). مختلف گردیدن کلمه ٔ قوم . (ناظم الاطباء). مختلف و پراکنده شدن سخن قوم . (منتهی الارب ). ◄ جنبیدن کودک در شکم . (از لسان العرب ). ◄ زدن شمشیرو جز آن با یکدیگر. (غیاث ) (آنندراج ). با همدیگر شمشیر زدن . (لطائف اللغة). با یکدیگر شمشیر زدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (مؤید الفضلا). بشمشیر یکدیگر را زدن . (از اقرب الموارد). ◄ بهم واکوفتن . (زوزنی ) (لطائف اللغة). هم واکوفتن . (تاج المصادر بیهقی ). با هم واگرفتن . (مؤید الفضلا). واگفتن به همدیگر. (آنندراج ) . اضطراب قوم ؛ زدن یکدیگر را. (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد). جنگ و خصومت نمودن قوم با یکدیگر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). التدام . (تاج المصادر بیهقی ). نصو. (منتهی الارب ) : حاجبان و غلامان در وی آویختند، و خوارزمشاه آواز داد که یله کنید، در آن اضطراب از ایشان لگدی چند به خایه ٔ وی رسید و او را بخانه بازبردند و نماز پیشین فرمان یافت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٤). چون بی جنگ و اضطراب کار یکرویه شد...دانست که فرصتی یابد و شری بپا کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٣). ◄ اضطراب مرد در کار خود؛ تردد و شک وی و رفت و آمد او. (از اقرب الموارد). دودله و تَیّاه گردیدن . (منتهی الارب ). ◄ اضطراب مرد خاتم طلا را؛ امر کردن وی که خاتمی از طلا درکالبد ریزند برای وی . (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ◄ آشفتگی . (ناظم الاطباء). آشفتن . (تفلیسی ). پریشان حال شدن . (لطائف اللغة) (آنندراج ). نابسامانی : خلق نبینی همه خفته ز علم عدل نهان گشته و فاش اضطراب . ناصرخسرو. و آخر استقامت امور پادشاهی و دولت فرس روزگار اپرویز بود و بعد از آن در اضطراب و فترت افتاد و هیچ نظام نگرفت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٨). از قدمش چون فلک رقص کنان شد زمین همچو ستاره بصبح خانه گرفت اضطراب . خاقانی . ◄ اندوه و ملال و آزردگی . (ناظم الاطباء). دلتنگی . غم و غصه : دانست که اضطراب در محنت جز محنت نیفزاید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چاپی ص ٢١٥). شاخ گل از اضطراب بلبل با آنهمه خار در سر آورد. سعدی . ◄ پریشانی و تشویش و سرگردانی و بیقراری و بی آرامی و حیرانی . (ناظم الاطباء). دغدغه . نگرانی . پریشانی خاطر.قَلَق . بی تابی . تلواسه . غرنگ . تبعّص . تبعصص : از خون دو چشم من چو دو چشم غراب و دل آویخته غرابی گشته ز اضطراب . مسعودسعد. دشمنان ملک تو زین خیمه ٔ سیماب رنگ همچو بر آیینه سیمابند اندر اضطراب . سوزنی . ای شده بدخواه تو مضطرب اضطراب همچو بداندیش تو ممتحن امتحان . خاقانی . تا خاطرم خزینه ٔ گوگرد سرخ شد چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان . خاقانی . ◄ شوریدن . شوریدگی . طغیان و سرکشی . شورش : به خوارزم اضطراب بزرگ افتاد به کشتن هرون ممکن نبود آنجای رفتن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٨). میشنود که چند اضطراب است و هرون عاصی مخذول پسر خوارزمشاه میساخته بود که به مرو آید با لشکر بسیار تا خراسان بگیرد و هر دو جوان با یکدیگر بساختند و کار راست کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٧٢). ◄ شتابزدگی . (ناظم الاطباء). ◄ و در مثنوی معنوی اضطراب بمعنی مضطرب نیز آمده . (آنندراج ) (غیاث از منتخب و بهار عجم و لطائف ). و در لطائف و شرح لغات مثنوی که نسخه ٔ خطی آن در کتابخانه ٔ مؤلف هست نیز چنین است، و نیز در مثنوی معنوی بعضی جاها بمعنی مضطرب است که بمعنی فاعل (اسم فاعل ) واقع شده . و شعر آن را نیاورده است . ♦ اضطراب افکندن ؛ بیقراری ایجاد کردن . تشویش و غصه و بی آرامی و نگرانی و پریشانی تولید کردن : خط برآوردی ّ و افکندی بجانم اضطراب ملک معمور از برات بی محل گردد خراب . قاضی ناصر بخاری (ازآنندراج ). ♦ اضطراب باریدن ؛ پدید آمدن هیجان و دغدغه و بی آرامی و تشویش و بیقراری : چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد به آرمیدن ما اضطراب می بارد. صائب (از آنندراج ). ♦ اضطراب دادن ؛ به موج درآوردن . به جنبش درآوردن . پریشان کردن : شکیبم اضطرابی داد درپای شهادت را که چون موج از سر شوریده ام فتراک میلرزد. اسیری (از آنندراج ). ♦ اضطراب داشتن ؛ نگرانی داشتن . تشویش داشتن : خواجه یک هفته اضطرابی داشت دوشش افتاد چرخ ازرق را. خاقانی . اضطراب سختی از تمکین او داریم ما موج سیلاب از رگ سنگ است در کهسار او. تأثیر (از آنندراج ). ورجوع به اضطراب شود. ♦ اضطراب ریختن ؛پریشانی و بی تابی و نگرانی پدید آمدن : کنون کز مو بمویم اضطراب تازه می ریزد نسیمی گر وزد اوراق هم شیرازه می ریزد. طالب آملی (از آنندراج ). ♦ اضطراب کردن ؛ التباط. ملط. کصیص . تترتر. دلدلة. (منتهی الارب ): ارتکاض ؛ اضطراب کردن در کاری . (تاج المصادر بیهقی ). ۩ نگرانی کردن . تشویش نمودن : مثال داده بود [محمود] تادر نامه حضرت خلافت اول نام برادر ما نبشته بودند، وما هیچ اضطراب نکردیم و گفتیم جز چنین نشاید تا بهانه نیارند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٥). چند سر از آنکه نخواسته بودند اضطراب می کرد آنگاه بدان آسانی فروگذاشت و برفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٦). من آن غریبم و بیکس که تا بروز سپید ستارگان زبرای من اضطراب کنند. مسعودسعد. ماده چون آن بدید اضطراب کرد. (کلیله و دمنه ). در این محیط که طوفان نوح ابجد اوست بهر نسیم چو موج اضطراب نتوان کرد. صائب (از آنندراج ). هنوز اول عشق است اضطراب مکن . ؟ قَمس ؛ اضطراب کردن بچه در شکم . موج ؛ اضطراب کردن مردم . (منتهی الارب ). ♦ اضطراب کشیدن ؛ پریشانی تحمل کردن . بی تابی کردن : غالب شریک حاصل عمر آفت است از آن بیهوده اضطراب تلف می کشیم ما. ؟ (از آنندراج ). ♦ اضطراب نمودن ؛ اضطراب کردن . رجوع به اضطراب کردن شود. ۩ پریشانی نشان دادن . ۩ بی تابی نشان دادن : سَهف ؛ در خون طپیدن کُشته و اضطراب نمودن آن در حالت نزع و جان دادن . (منتهی الارب ). ♦ به اضطراب آمدن ؛ به جنبش آمدن . به جوش آمدن . به حرکت درآمدن . رجوع به اضطراب شود. ♦ به اضطراب آوردن ؛ مضطرب کردن . اغتشاش کردن . رجوع به مضطرب و اضطراب شود.