اطرار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اطرار. [ اَ ] (ع اِ) ج ِ طُرّ. نواحی رود و نواحی بلاد و طریق . و در تهذیب آمده است که اطرار ج ِ طُرّة است و طره ٔ هر چیز ناحیه ٔ آن باشد و طره ٔ نهر و وادی کنار آن و اطرار بلاد اطراف آن است . (از لسان العرب ). رجوع به طُرّ و طُرّة شود. اطرار بلاد؛ اطراف آن : هو یحمی اطرارالشام . مفرد آن طُرّ است . (از اقرب الموارد).
اطرار. [ اِ ] (ع مص ) اطرار فلان ؛ اسقاط وی، گویند: ضربه فَأطَرَّ یده . (از اقرب الموارد). اطرّ یده فطرّت ؛ سقطت . (متن اللغة). اطر اﷲ ید فلان و اطنها، فطرّت و طنّت ؛ ای سقطت . و ضربه فأطَرَّ یده ؛ ای قطعها و اندرها. (لسان العرب ). اطرار دست کسی ؛ بریدن و قطع کردن آن را. (ناظم الاطباء). جدا کردن دست کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ انداختن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ اطرار چیزی ؛ بریدن آن را. (از اقرب الموارد). بریدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ اطرار کسی بر کاری ؛ برانگیختن وی را. (از اقرب الموارد). اغراء کسی . (از لسان العرب ) (از متن اللغة). ◄ اطرار محبوب ؛ ادلال وی . (از اقرب الموارد). ناز کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). گستاخی نمودن و ناز کردن . (ناظم الاطباء). ابن سکیت گوید: گویند: اطر یطر؛ اذا ادل ؛ یعنی ناز کرد، گویند: جاء فلان مُطِرّاً؛ ای مستطیلاً مُدِلاًّ ؛ یعنی آمد متکبرانه و بناز. (از لسان العرب ). ادلال . (متن اللغة). ◄ خوار نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) . ◄ بردمیدن بروت کسی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) . ◄ طرد کردن . راندن . اصمعی گوید: اطره یطره اطراراً؛ اذا طرده . اوس گوید : حتی اتیح له اخوقنص شهم یُطِرﱡ ضواریاً کثبا. (از لسان العرب ). طرد کردن کسی . (از متن اللغة). ◄ اِترار. (لسان العرب ). رجوع به اِترار شود. ◄ بر کناره ٔ راه رفتن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بر کناره ٔ رود رفتن . (زوزنی ) . و در مثل آمده است : اَطِرّی فانک ِناعلة ؛ ای خذی طُرَرَالوادی و اَدِلّی او اجمعی الابل، فان علیک ِ نعلین، یرید خشونة رجلها ؛ یعنی درشت پای هستی هرجا می توانی رفت . قاله رجل لراعیة له کانت ترعی فی السهولة و تترک الحزونة. این مثل را نظر به توانایی مخاطب در وقت تحریض بر ارتکاب امر شدید استعمال کنند. (از ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). صاحب تهذیب آرد: مثل را درباره ٔ جلادت مرد آرند و معنی آن است که بر امر سخت اقدام کن زیرا تو بر آن توانا هستی . و اصل مثل این است که مردی بزنی که چوپان وی بود و چارپایان را در زمینهای هموار میچرانید و زمینهای درشت و سخت را فرومی گذاشت گفت : اَطِرّی ؛ یعنی اَطْرار وادی یا کناره های آن را بگیر، چه ناعلی یعنی ترا نعلین است ... و جوهری گوید مقصود از نعلین درشتی پوست پاهاست . (از لسان العرب ).
اطرار. [ اُ ] (اِخ ) نام شهر استوار و ولایت پهناوری است در اول حدود ترکستان در ماوراءالنهر بر کنار سیحون نزدیک فاراب، وبرخی آنرا اترار گویند. (از معجم البلدان ). و صاحب قاموس الاعلام آرد: از نظر یاقوت نام شهر و سرزمینی است در ماوراءالنهر ترکستان در ساحل نهر سیحون و نزدیکی فاراب، و از نظر ابن اثیر و ابوالفدا اطرار نام دیگر فاراب است و هر دو یکی است . (از قاموس الاعلام ترکی ). فاراب داخله . بدان سوی چاچ نزدیک بلاساغون . (ابن خلکان در شرح حال فارابی ). حضرت . در ساحل شرقی رود سیحون . (یادداشت مؤلف ). و صاحب روضات الجنات در ضمن شرح حال فارابی آرد: فاراب شهری است از بلاد مشرق که در این روزگار آن را اطرار بر وزن اشنان خوانند و چنانکه ابن خلکان آورده است شهر مزبور بالای چاچ نزدیک شهر بلاساغون است و یکی از پایتخت های شهرهای ترکستان بشمار می رود و آن را فاراب داخله گویند و آنان را فاراب خارجه نیز باشد و آن در اطراف بلاد فارس است . (از روضات الجنات ص ٧١٢). رجوع به فاراب و اُترار شود.