اطراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ طرف ؛ کنارهها گوشهها، پیرامون.<br>
فرهنگ فارسی معین
( اَ ) [ ع. ] (اِ.) جِ طرف ؛ کنارهها گوشهها، پیرامون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اطراف . [ اَ ] (اِخ ) وادیی است در بلاد فهم بن عدوان . (از معجم البلدان ).
اطراف . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ طَرَف . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (ترجمان تهذیب عادل بن علی ص ٦٧). کنارها و گوشه ها. و فارسیان این را بجای مفرد استعمال کرده به «ها» و «الف » جمع نمایند : بدان تا دو سه خرقه آری بهم بسر می دویدی به اطرافها . کمال اسماعیل (از آنندراج ). طرفها و کناره ها و جوانب و پهلوها. (ناظم الاطباء). کناره ها. (غیاث اللغات ). اکناف . ج ِ طَرَف، ناحیه .بخشی از چیز. (از متن اللغة) : همه اطراف بی نگار چمن همچو طبع تو پرنگار شود. مسعودسعد. آن شب که دگر روز مرا عزم سفر بود ناگاه ز اطراف نسیم سحر آمد. مسعودسعد. و باید دانست که اطراف عالم پر بلا و عذاب است . (کلیله و دمنه ). از طرفی رخنه ٔ دین می کند وز دگر اطراف کمین می کند. نظامی . ◄ ج ِ طَرَف، از هر چیزی منتها و غایت و جانب آن . (از متن اللغة). انتهای چیزی . (ناظم الاطباء). و بمجاز، اطراف گیاه ؛ برگهای آن : اطراف چکندر، اطراف رز، اطراف آبی، اطراف مورد تر یا خشک . (یادداشت مؤلف ) : و استفراغ بحقنه ٔ خسک و اکلیل الملک و اطراف کرنب و اطراف چکندر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اطراف کرنب واطراف چکندر از هر یکی یک دسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و کذلک صارت تدر الطمث اذا شربت اطرافها بشراب . (ابن البیطار). ◄ نواحی و حوالی و محال . (ناظم الاطباء): گفت پادشاهان اطراف ما را بخایند. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٢٠٨). پس هر یک را از اطراف بلاد حصه ای معین کرد. (گلستان ). ◄ دور. گرداگرد. پیرامن . پیرامون . دورادور. دور و ور : بپنج روز ترقی بسقف او بردند چو لات و عزّی اطراف تاج و مدری را. انوری . بگشتی در اطراف بازار و کوی برسم عرب نیمه بربسته روی . سعدی . ◄ حدود و سرحدات . (ناظم الاطباء) : قصد اطراف مملکتی میدارند. (تاریخ بیهقی ص ٣٧٨). امیر محمود بدو سه دفعه از راه زمین داور بر اطراف غور زد. (تاریخ بیهقی ). و اطراف و حواشی آن بنصرت دین حق و رعایت مناظم خلق مؤکد گشت، اگر از تقلب احوال در وی اثری ظاهرنگردد بدیع ننماید. (کلیله و دمنه ). و خلقی به اوساط و اذناب و اطراف و حواشی آن راه نتوانست یافت . (کلیله و دمنه ). و زجر متعدیان و آرامش اطراف ... به سیاست منوط. (کلیله و دمنه ). و اطراف چنان فراهم و منقبض که گویی در صره ای بستستی . (کلیله و دمنه ). ◄ کرانه و ساحل . ◄ دامن . (ناظم الاطباء). ذیل ها. دنباله ها. ◄ ج ِ طَرَف، رئیس . کریم . و هر برگزیده و مختاری . (از متن اللغة). ◄ نزدیکان و خویشاوندان کسی . (ناظم الاطباء). خویشان . (یادداشت مؤلف ). ◄ انگشتان . أصابع. واحد ندارد، مگر با اضافه، چنانکه گویند: طرف انگشت . (از متن اللغة). ◄ ج ِ طَرْف، اسب عتیق کریم دراز چهار دست و پاو گردن . (از متن اللغة). ◄ ج ِ طَرْف . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). چشمها. (آنندراج ). و صاحب متن اللغة آرد: طَرْف ؛ اسم جامعی چشم را. و گویند جمع آن اطراف است و در شفاءالغلیل آمده است که این معنی مولد است، تثنیه و جمع بسته نمیشود زیرا در اصل مصدر است . ◄ ج ِ طِرْف . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بمعنی مرد کریم الطرفین باشد و در صفت غیر مردم بر طُروف جمع شود اکثر. (آنندراج ). طِرْف ؛ کریم الطرفین از جوانان و مردان . ج، اطراف از غیر مردم، ج، طروف، لا غیر. (از متن اللغة). ◄ به اصطلاح اطباء، بمعنی دست و پا. (از کنز) (غیاث اللغات ) (آنندراج ). دست و پا. (ناظم الاطباء). و چون در طب اطراف گویند مراد دو دست و دو پای باشد. (از یادداشت مؤلف ) : و رنگ روی زرد شود و لاغری پدید آید و اطراف سرد شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). در نشانه ها که از احوال اطراف باید جست : سرد شدن دست و پای اندر تب گرم نیک باشد... و اگر اندر اول تب اطراف سرد شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). هرگاه که خون در مثانه یا در امعاء یا در معده بسته شود و علقه گردد، اطراف سرد گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر اطراف او را [خداوند زکام را]به روغنهای گرم بمالند چون روغن بابونه و روغن مرزنگوش صواب باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و قی و صفرا و سرد شدن اطراف و سرخی چشم و روی . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). سرطان بباید گرفتن و اطراف او دور کردن و شکم او پاک کردن و بشستن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ در بدن، سر انگشتان و سر بینی و گوشها و جز اینها : حرکاتی متناسب و اخلاقی مهذب، اطرافی پاکیزه و اندامی ناعم . (کلیله و دمنه ). ♦ اصحاب اطراف . رجوع به همین ماده شود. ♦ اطراف از مردم ؛ خلاف رؤوس . (از اقرب الموارد). ♦ اطراف الرجل ؛ یعنی پدر و برادران و اعمام و سایر خویشان . (آنندراج ). عموها و خاله ها و هر نزدیک محرمی . (از متن اللغة). ابوین و برادران و اعمام و هر قریب محرم : و کیف باطرافی اذاما شتمتنی . (از اقرب الموارد). رجوع به طَرَف شود. ♦ اطراف العذاری . رجوع به اطراف عذاری شود. ♦ اطراف بدن ؛دو دست و دو پا و سر. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). در تداول پزشکی و جز آن، دو دست و دو پای . (از یادداشت مؤلف ). کف و قدم و هر نهایتی از تن آدمی یعنی انتهای پایها و دستها. (یادداشت مؤلف ). ♦ اطراف بستن، بستن اطراف ؛ بستن نهایات تن آدمی . بستن اطراف بدن (دست و پاها و سر) : و اطراف بستن (در علاج رعاف ) سخت سودمند است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). تدبیر بازگردانیدن ماده از بالا و بزیر فرودآوردن بستن اطراف است و شیشه بر ساقها نهادن و رگ صافن و نابض زدن . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). رجوع به اطراف شود. ♦ اطراف حدیث ؛ آنچه دوستان با هم گفتگو کنند به تعریض و ایماء بی آنکه تصریح کنند. (از متن اللغة). ♦ اطراف زمین ؛ اشراف و علمای آن . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ♦ اطراف زیتون ؛ شاخه های زیتون . (الفاظ الادویه ). ♦ اطراف سافله ؛ عبارتند از لگن، فخذ، ساق و قدم . رجوع به تشریح میرزاعلی ص ١٣٢ شود. ♦ اطراف شهر ؛ چندین ناحیه بدین اسم در جوار بعضی از ولایتها و سنجاق ها و یا نزدیکی مراکز قضا وجود دارد و در اثنای بحث در مواضع مربوط بدان مذکورخواهند شد. (از قاموس الاعلام ترکی ). ♦ اطراف صدری . رجوع به اطراف عالیه شود. ♦ اطراف عالیه ؛ آنرا اطراف صدری نیز گویندو عبارتند از منکب (ترقوه و کتف )، عضد، ساعد و مانند اینها. رجوع به تشریح میرزاعلی صص ١١٢ - ١٢١ شود. ♦ اطراف عذاری، اطراف العذاری ؛ نوعی از انگور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). انگور سپیدی است در طائف . (از اقرب الموارد).نوعی از انگور سپید نازک یا سیاه دراز همانند بلوط، آنرا به انگشتان خضاب شده ٔ عذاری تشبیه کنند بسبب درازی آن . (از متن اللغة). ♦ اطراف عرب ؛ وی از اطراف عرب است ؛ یعنی از اشراف و اهل بیوتات آن است . (از اقرب الموارد). ♦ اطراف نشین ؛ مرزنشین . کسی که در سرحدها و کناره های کشور بسر برد : و رنود و اوباش شهرها پیش ایشان [دزدان ] میرفتند و بعضی روستائیان و اطراف نشینان با ایشان یکی میشدند و قلاوزی میکردند. (تاریخ غازان ص ٢٧٧). ♦ بستن اطراف . رجوع به اطراف بستن و اطراف شود. ♦ ملوک اطراف ؛ پادشاهان مرزها : و اندر حدهای خراسان پادشاهانند و ایشان را ملوک اطراف خوانند. (حدود العالم ). و پادشای این ناحیت [ ناحیت گوزگانان ] از ملوک اطراف است و اندر خراسان اورا ملک گوزگانان خوانند و از اولاد افریدون است ... واز همه ٔ ملوک اطراف او بزرگتر است . (حدود العالم ). پادشاه وی [ خوارزم ] از ملوک اطراف است . (حدود العالم ). و پادشاهی او [ پادشاهی هیتال بهندوستان ] از ملوک اطراف است . (حدود العالم ). و در همان متن آمده است که [ پادشای ختلان ] و [ پادشاه چغانیان ] که وی را [ امیر ] میگفته اند از ملوک اطراف است و نیز گوید [ ملوک فرغانه ] و [ ملوک چاچ ] و [ مهتران ناحیت ایلاق به ماوراءالنهر اندر قدیم از ملوک اطراف بودندی وایشان را دهقان خواندندی ] . رجوع به ملوک شود.
اطراف . [ اِ ] (ع مص ) نو آوردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). چیزی نو آفریدن . (تاج المصادر بیهقی ). اطراف مرد؛ طرفه، یعنی تازه و نو آوردن وی . (از اقرب الموارد). طرفه آوردن . (تاج المصادر بیهقی ). نو و خوش آینده آوردن . (لغت خطی ). ◄ اطلاع یافتن بر چیزی و برآمدن بر آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ اطراف بلد؛ فزون شدن طریفه ٔ آن . (از اقرب الموارد). بسیار شدن طریفه ٔ شهر که گیاه نصی باشد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بسیار سپیدگندمه شدن زمین . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بر یکدیگر نهادن پلکها را. ◄ دادن کسی را چیزی که پیش از او کسی نداده بود. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ چیزی را به چیزی الحاق کردن . ◄ تحفه دادن چیزی را به کسی . (از اقرب الموارد). ◄ علم کردن بر کناره ٔ جامه . (تاج المصادر بیهقی ).
مترادف و متضاد واژهدان
اکناف، پیرامون، جوانب، حواشی، حوالی، دوروبر، کرانها، گرداگرد، محیط، نواحی توابع، حومه
واژگان فارسی سره واژهدان
گوشهها، گوشه و کنار، کنارهها، کناره، کرانهها، سویها، پیرامون