اعدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعدی . [اَ دا ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از عداوة. (یادداشت بخطمؤلف ). بی چیزتر : و لیس احد اعدی الاسلام منه [ ای ملک چرز ] . (اخبارالصین و الهند ص ١٤ س ١). ♦ اعدی عدو ؛ دشمن ترین دشمنان . دشمنتر دشمن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ بهتر دونده . (ناظم الاطباء). دونده تر. (یادداشت بخط مؤلف ): و سلیک بن سلکة کان اعدی الناس حتی ان الفرس لایدرکه . (صبح الاعشی ج ١ ص ٤٥٢). ♦ امثال : اعدی من الحیة . اعدی من الذئب . اعدی من السلیک . اعدی من الشنفری . اعدی من الظلیم . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ ستمکارتر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ سرایت کننده تر. (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ امثال : اعدی من الثؤَباء ؛ متعدی تر و سرایت کننده تر از خامیازه . اعدی من الجرب . (از یادداشتهای مؤلف ). ◄ مخوف تر. (ناظم الاطباء).