اعرابی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعرابی . [ اَ بی ی ] (ع ص نسبی، اِ) بادیه نشین . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). منسوب به اعراب . (ناظم الاطباء). عرب بیابانی . تازی بادیه نشین . (ازفرهنگ فارسی معین ). بمعنی یکی از اعراب و این منسوب است به اعراب که بمعنی عربان صحرانشین است . (غیاث اللغات ). یکی از اعراب و این منسوب است به اعراب که بمعنی صحرانشین است . (آنندراج ). گویند یکی ِ اعراب که بمعنی صحرانشین است . و در صحاح آمده که «اعرابی منسوب به اعراب است و این کلمه مفرد از خود ندارد و اعراب جمع عرب نیست که مانند نبط و انباط باشد بلکه عرب اسم جنس است ». و جمع اعراب در لغت فصیح اَعاریب آمده است چنانکه در «اعاریب ذوو فخر بافک ». (از اقرب الموارد). منسوب به اعراب . یکی ِ آن و اعراب جمع عرب نیست، زیرا اسم جنس است . (از منتهی الارب ). بیابانی . (دستوراللغة) (مؤید الفضلاء). عرب جاهل . (تعریفات جرجانی ). یک نفر مرد تازی . (ناظم الاطباء). یک تن از مردم بادیه . یک تن از اعراب بیابان باش . یک تن از اعراب یعنی تازی صحرانشین . (یادداشت بخط مؤلف ) : بر کتف آفتاب باز ردای زر است کرده چو اعرابیان بر در کعبه مآب . خاقانی . اعرابی ام که بر پی احرامیان روم حج از پی ربودن کالا برآورم . خاقانی . جبرئیل استاده چون اعرابی اشترسوار کز پی حاجش دلیل ره نوردان دیده اند. خاقانی . ترسم نرسی بکعبه ای اعرابی کاین ره که تو میروی بترکستان است . سعدی . اعرابیی در حلقه ٔ جوهریان بصره حکایت همی کرد. (گلستان ). ♦ ای اعرابی ؛ ای مرد تازی . (ناظم الاطباء). ♦ مرد اعرابی ؛ مرد تازی . (ناظم الاطباء). و رجوع به اعراب شود.
اعرابی . [ اَ ] (اِخ ) شیخ ابوسعید احمدبن محمد بصری معروف به اعرابی . وفاتش در محرم سال ٣٤١ هَ . ق . بزمان مطیع خلیفه . و از سخنان اوست : زیان کارترین چیزی نمودن علم است به مردمان . (از تاریخ گزیده ص ٧٨١).
اعرابی . [ اَ ] (اِخ ) ازروات است . احمدبن سلیمان معیدی مکنی به ابوالحسین از او روایت دارد. رجوع به معجم الادباء ج ١ ص ١٤١ شود.