اغلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اغلال . [ اَ ] (ع اِ) طوقهای آهنی . ج ِ غُل ّ. و آبهای روان . (غیاث اللغات ). ج ِ غل . طوقهای آهنی . (آنندراج ). ج ِ غل، یعنی تشنگی یا سختی و سوزش تشنگی و سوزش شکم و گردن بند و هر چیز که گرد گیرد چیزی را. (منتهی الارب ). ج ِ غل یعنی طوق آهنی یا آنچه دست و گردن را با آن بندند و جز آن . (از اقرب الموارد). ◄ ج ِ غَلَل یعنی سوزش و سختی تشنگی یا تشنگی و سوزش شکم و بیماریی است مر گوسپندان را وآب روان در میان درختان و آب که بر روی ریگ گاه ناپیدا شود و پالونه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ مأخوذ از تازی . غلها و زنجیرهائی که برگردن ِ بندی اندازند. (ناظم الاطباء). غلهای آهنینی که بر گردن آویزند. (یادداشت بخط مؤلف ) : به خرد خویشتن از آتش و اغلال بخر تو خرد ورز اگر بیشتر از خلق خر است . ناصرخسرو. ابلیس رها یابد از اغلال گر ایدونک در حشر شما ز آتش سوزنده رهائید. ناصرخسرو. آنکو سرش از فضل خداوند بتابد فردا بکند آتش و اغلال سیانیش . ناصرخسرو.
اغلال . [ اِ] (ع مص ) کشیدن پوست را با اندک گوشت و پیه : اغل فی الجلد اغلالا. (منتهی الارب ) (آنندراج ). پوست کندن از شتر به اندک گوشت و پیه . یقال : «اغل الجزار فی الجلد».(ناظم الاطباء). پاره ای از گوشت و پیه را از پوست کندن و اندکی از آن را بپوست چسبیده گذاشتن : اغل الجازر فی الجلد؛ اخذ بعض اللحم و الشحم فی السلخ و ترک بعضه ملتزقاً بالجلد. (از اقرب الموارد). ◄ خیانت کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء)(المصادر زوزنی ). در غنیمت و جز آن خیانت کردن : اغل الرجل ؛ خان فی المغنم و غیره . قال ابن السکیت : لم نسمعفی المغنم الاغل ثلاثیا و هو متعد فی الاصل لکن امیت مفعوله فلم ینطق به ». (از اقرب الموارد). و فی الحدیث : «لااغلال ولا اسلال ؛ ای لا خیانة و لا سرقة». (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ تشنه داشتن و آب سیر بخورانیدن شتر را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). تشنه داشتن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). بد آب خورانیدن چوپان شتران را و سیرآب نشده آنهارا از کنار آب راندن : اغل الراعی الابل ؛ اَساء سقیهافصدرت و لم ترو. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ خداوند گوسپندان سیرناشده گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ گیاهان غلان رویانیدن زمین . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گیاه غلان رویانیدن وادی : اغل الوادی ؛ انبت الغلان . (از اقرب الموارد). ◄ تیز نگریستن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سخت نگاه کردن : اغل فلان البصر؛ شدد النظر. (از اقرب الموارد). یقال : «اغل البصرة؛ اذا شدد النظر». (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ غله کردن آب و زمین . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). غله کردن . (آنندراج ). غله دادن زمین . (المصادر زوزنی ). غله دادن مزرعه . (ازاقرب الموارد). ◄ بخیانت منسوب کردن کسی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نسبت خیانت و غش بکسی دادن : اغل فلاناً؛ نسبه الی الغلول والخیانة. (از اقرب الموارد). با خیانت منسوب کردن . (تاج المصادر بیهقی ). بخیانت منسوب کردن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). ◄ خواربار کشانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ دارای غله گردیدن زمین : اغل الضیاع ؛ صارت ذا غلة. (از اقرب الموارد). ◄ رسیده شدن غله ٔ قوم : اغل القوم ؛ بلغت غلتهم . (از اقرب الموارد). ◄ غله آوردن بنزدیک عیال خود: اغل علی عیاله ؛ اتاهم بالغلة. (از اقرب الموارد). غله آوردن با نزدیک قوم . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بمقدار یک جوناقص کردن ترازو: اغل المیزان شعیرة؛ نقصها. کقوله :«بمیزان صدق لایُغل ِ شعیرة». (از اقرب الموارد). ◄ خطا کردن خطیب در سخن : اغل الخطیب ؛ لم یصب فی کلامه . (از اقرب الموارد). ◄ کینه داشتن . (آنندراج ). کینه . (از لطائف بنقل غیاث اللغات ): چون دهر مرا کشت به افلاس و به اغلال کردی تو مرا [ کشته ] به احسان و به انعام . مسعودسعد. ◄ خیانت . (غیاث اللغات ) (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ).