افتاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افتاده . [ اُ دَ / دِ ] (ن مف /نف ) عاجز. (برهان ) (ناظم الاطباء). کنایه از عاجز و زبون گردیده باشد. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ): یکی گفت چرا شب نماز نمیکنی ؟ گفت مرا فراغت نماز نیست من گرد ملکوت می گردم و هر کجا افتاده ای است دست او میگیرم یعنی کار اندرون خود می کنم . (تذکرةالاولیاء عطار). ◄ واقعشده . (مؤید). ♦ کارافتاده ؛ در کار واقعشده . آزموده : ز کارافتاده بشنو تا بدانی . سعدی . ◄ کم رو. (فرهنگ فارسی معین ). محجوب . (یادداشت مؤلف ). ◄ ساقطشده . (ناظم الاطباء). ساقط. محذوف ِ بیاض . (یادداشت مؤلف ): در وسط این کتاب یکی صفحه افتاده دارد.(یادداشت مؤلف ). ♦ افتاده داشتن ؛ خرم در کتاب و مانند آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ زبون گردیده . (برهان ) (ناظم الاطباء). زبون . (فرهنگ فارسی معین ). بیچاره . عاجز. (یادداشت مؤلف ) : چو خورد شیر شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود. سعدی . افتاده ٔ تو شددلم ای دوست دست گیر در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد. سعدی . ◄ گسترده . پهن شده . انداخته شده . ♦ امثال : سفره ٔ نیفتاده یک عیب دارد، افتاده هزار عیب ؛ این کنایه است از اینکه کاری را که مرد بکمال نتواند کرد بهتر آنکه آن کار نکند. (از امثال و حکم دهخدا). ◄ ضدخاسته . (مؤید). پرت شده . زمین خورده . (فرهنگ فارسی معین ) : فقیهی بر افتاده مستی گذشت بمستوری خویش مغرور گشت . سعدی . گرفتم کزافتادگان نیستی چو افتاده بینی چرا ایستی . سعدی . خبرت نیست که قومی ز غمت بیخبرند حال افتاده نداند که نیفتد باری . سعدی . صید اوفتاد و پای مسافر بگل بماند هیچ افتدت که بر سر افتاده بگذری . سعدی . ره نیکمردان آزاده گیر چه استاده ای دست افتاده گیر. سعدی . ♦ بارافتاده ؛ آنکه بارش بزمین ماند. آنکس که بار او بر مرکب بسته نشده : یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند بیوفا یاران که بربستند بار خویش را. سعدی . ◄ متواضع. (مؤید). فروتن و متواضع. (فرهنگ فارسی معین ): اشباع این که اوفتاده است دلالت تمام است بر ضم یکم . یعنی متواضع. (شرفنامه ٔ منیری ). فروتن . خاضع : کاین دو نفس با چوتو افتاده ای خوش نبود جز بچنان باده ای . نظامی . گر در دولت زنی افتاده شود از گره کار جهان ساده شود. نظامی . اگر زیردستی بیفتد رواست زبردست افتاده مرد خداست . سعدی . ◄ ساکت و آرام . سر بزیر. (یادداشت مؤلف ). بی شرارت وشراست . سرافکنده . (یادداشت مؤلف ): بچه ٔ افتاده ایست . جوان افتاده ایست . (یادداشت بخط مؤلف ) : سعدی افتاده ایست آزاده کس نیاید بجنگ افتاده . سعدی . ◄ سقطشده . (مؤید) (ناظم الاطباء). ازپادرآمده و سقطشده . (فرهنگ فارسی معین ). سقط و خراب شده . (برهان )(ناظم الاطباء) : همان خرد کودک بدان جایگاه شب و روز افتاده بد بی پناه . فردوسی . محمودیان این حدیث ها بشنودند سخت غمناک شدند و در حیلت افتادند تا افتاده برنخیزد. (تاریخ بیهقی ص ٢٣٥). مردمان زبان فرا بوسهل گشادند که زده و افتاده را توان زد و انداخت، مرد آنست که گفته اند العفو عند القدرة، بکار تواند آورد. (تاریخ بیهقی ص ١٧٧). گر این صاحب جهان افتاده ٔ تست شکاری بس شگرف افتاده ٔ تست . نظامی . مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور. سعدی . افتاده که سیل درربودش ز افسوس نظارگی چه سودش . امیرخسرو. برف افتاده . پس افتاده . پیش افتاده . بدافتاده . دل افتاده . دورافتاده . (آنندراج ). و رجوع به افتاده شود. ج، افتادگان . (فرهنگ فارسی معین ).